یک جفت چشم مهربان!
کوچید و رفت پرستو یی ز آشیان خویش
مادر بماند و یک قلب ز خون چکان خویش
کوچید و رفت پرستو ی مهاجر زین آشیان
مادر بماند و قدی شکسته، چون کمان
کوچید و رفت پرستو ز ملک آزره
مادر بماند و عصا جوب و یاد و خاطره
آشیان تهی و آرزو بر باد رفته دید
جسم نحیف و لاغر ش از یاد رفته دید
کوچید و رفت پرستو و دیگر بر نگشت
اندوه و غم ز دل مادر دیگر به سر نگشت
کوچید و رفت پرستو ی مهاجر زین آشیان
مادر بماند و یک جفت چشم، مهربان!
میر احمد لو مانی- مینسک
هر روز صبح زود با صدای ماری جان از خواب بیدار میشدم. گر چند خواب صبح کیف خاص خودش را داشت. خیلی دلم میخواست تا باز هم یک کمی به درون لحاف ام دراز بکشم. اخ مگر این ماری لعنتی میگذاشت... جعفر، چرا مثل مرده ها افتاده یی! مگر کر هستی زود باش بلند شو. هله زود باش کفش ها را رنگ بزن ... ان چه که بیشتر باعث آزارم میگردید این بود که، ماری جان در خیلی مواقع صبح ها با نوک پایش تکان ام میداد تا از خواب بیدار شوم. گاهی به این عمل وی اعتراض میکردم: ماری جان مگر من توله (جوجه سک) هستم.... اما وی اصلا توجه یی به اعتراض ام نداشت.