'

تقویم امروز

امروز : چهارشنبه
03. حوت (اسفند) 1390
30. ربيع‌الاول 1433
23. فوریه 2012


ادبیات و هنر

یک جفت چشم مهربان!
کوچید و رفت پرستو یی ز آشیان خویش
مادر بماند و یک قلب ز خون چکان خویش
کوچید و رفت پرستو ی مهاجر زین آشیان
مادر بماند و قدی شکسته، چون کمان
کوچید و رفت پرستو ز ملک آزره
مادر بماند و عصا جوب و یاد و خاطره
آشیان تهی و آرزو بر باد رفته دید
جسم نحیف و لاغر ش از یاد رفته دید
کوچید و رفت پرستو و دیگر بر نگشت
اندوه و غم ز دل مادر دیگر به سر نگشت
کوچید و رفت پرستو ی مهاجر زین آشیان
مادر بماند و یک جفت چشم، مهربان!

میر احمد لو مانی- مینسک

سالن کالج هنرهای زیبای ادلید محل برگزاری برنامه ادبی هنری  بود که توسط مرکز فرهنگی در دری- شاخه  استرالیا ی جنوبی در تاریخ ده آگوست  ترتیب داده شده بود.
ابتدا "لیز پارکر" به نمایندگی از کالج هنرهای زیبا، در صحبت کوتاهی به معرفی مرکز درّدری پرداخت و از اینکه چنین محفلی فراهم شده تا مردم استرالیا با فرهنگ ، ادبیات و هنر افغانستان آشنا شوند، ابراز خوشحالی کرد.

jaghori.netهر روز صبح زود با صدای ماری جان از خواب بیدار میشدم. گر چند خواب صبح کیف خاص خودش را داشت. خیلی دلم میخواست تا باز هم یک کمی به درون لحاف ام دراز بکشم. اخ مگر این ماری لعنتی میگذاشت... جعفر، چرا مثل مرده ها افتاده یی! مگر کر هستی زود باش بلند شو. هله زود باش کفش ها را رنگ بزن ... ان چه که بیشتر باعث آزارم میگردید این بود که، ماری جان در خیلی مواقع صبح ها با نوک پایش تکان ام میداد تا از خواب بیدار شوم.  گاهی به این عمل وی اعتراض میکردم: ماری جان مگر من توله (جوجه سک) هستم.... اما وی اصلا توجه یی به اعتراض ام نداشت.

jaghori.netنا وقت های شب، بعد از آنکه ظروف را میشویم و در الماری آشپزخانه جابجا می نمایم. ماری جان، از راه پله های که به پشت بام وصل میگردید، لحاف کهنه یی را به من میدهد و میگوید:  برو در صفه (بالکن) بخواب. دیر شده صبح زود باید از خواب بیدار شوی... لحاف را می گیرم و بعد در وسط حیات بین چمن ها شروع میکنم به تکاندن ان. یک عالمه گردو خاک به هوا بلند میشود. حفیظ پسر مدیر، با پرخاش و عصبانیت به من داد میزند:  جعفر، تو دیگه چی آدم احمقی هستی!؟ دلت برای این گل و گیاه هم نه میسوزد! برو گم شو در کوچه لحاف ات را بتکان. من در حالیکه به طرف کوچه میروم، از پشت سرم سخنان حفیظ را میشنوم که میگوید:  - چقدر خون دل در کار هست تا این مردم، تمدن یاد بگیرند.

jaghori.netعمه ام و دختر بزرگ اش، همراه با فامیل شان رفتند. من ماندم و آواره گی های کابل. یکی دو روز اول، در خانه دختر عمه دیگر ام که در کابل مانده بود، به گونه مهمان به سر بردم. اما کم، کم ان جا نیز وضعیت تغیر نمود؛ هر روز اخلاق و رفتار دختر عمه ام نسبت به من سرد و سرد تر می گردید. به وضوح احساس می نمودم که، در این جا نیز سربار ی و اضافه خور هستم. موقع صرف غذا؛ با دیدن چهره عبوس و گرفته دختر عمه ام، نان در گلویم گیر میماند. در حقیقت این من نه بودم که نان را میخوردم. بلکه، نان مرا میخورد. با هر روز زنده گی ام که در ان جا می گذشت، خودم را بیش از پیش در توهین و تحقیر احساس می کردم. اخ خدا جان که چقدر دلم میخواست تا من نیز در کنار پدر و مادرم میبودم؛ و مثل میلیون ها کودک دیگر، خوشبخت و سعادت مند.... شب بود و در گوشه یی باغ خوابیده بودم. نور ضعیف لامپ از درون پنجره کوچکی به بیرون، می تابید.

مطالب بیشتر...

صفحه 1 از 2

شعر روز

گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند  طبیبان دائما مخلوق را رنجور می خواهند  همیشه مرده شویان راضی اند برمردن مردم  بنازم مطربان را،خلق را مسرور میخواهند