دستمال را از پشتم باز نموده و کتاب های داخل ان را به درون طاقچه منظم میچینم. آخر ان سال ها از کیف و بکس؛ مکتب خبری درکار نبود. ما بچه ها کتاب های مان را به درون دستمالی می پیچیدیم و بعد ان را محکم به پشت مان می بستیم. کتاب همیشه شیرین ترین کس ام بوده. اما، در حضور شفیقه خانم زیاد به ان ها توجه نمیکردم. چون میدانستم که چشم دیدن من و کتاب هایم را ندارد. هر سال که میگذشت، بر تعداد کتاب ها نیز افزوده میگردید. و من موقع که کسی متوجه نبود، با چه غرور و لذت ی خدای من به کتاب ها نگاه که نه میکردم.