'
سید محمد بخش معلم مان، با ارادت و احترام خاص ی، آیات حک شده در ورق های قرآن را میبوسد و آن را به چشمان اش میمالد و بعد، بر روی میز میگذارد. او، زیر لب هی تند و تند، شروع میکند به دعا خواندن که، در همین اثنا از دهلیز مکتب صدای اشپلاق (سوت) چبراسی بلند میشود. معلم از صنف خارج می گردد! و به تعقیب ان ما بچه ها با شلوغی و سرو صدا به دهلیز، و از دهلیز به بیرون از مکتب، خارج میشویم! کسی سوت میزند! کسی میدود و کسی هم چیغ میزند و... و خلاصه در یک چشم به هم زدن، فضای مکتب کاملا از بچه ها، خالی میگردد.
از راه باریکی که از میان تخته زمین های زراعتی، به گونه کج و پیچ عبور نموده بود به دنبال بچه ها به طرف ده مان روان می شوم. از پاره گی های پیراهنم سوزش افتاب را بر تن ام احساس میکنم و کوشش میکنم تا به گونه یی ان قسمت ها ی از بدن ام را از تابش نور آفتاب، بپوشانم و...
چند سالی شده بود که مادرم را ندیده بودم و از ش خبری هم نداشتم! دلم برایش خیلی تنگ شده بود! در دل آرزو میکردم که، کاش امسال تابستان نیز پدر دل اش برایم بسوزد و بگذارد تا پیش مادرم بروم!
خیلی دلم میخواست تا ریه هایم را از هوای متبوع و دل انگیز دامان مادر، پر نموده و سیر؛ بگیریم!
دستان نوازش گر وی را بر سرو صورت ام لمس بنمایم و نگاه های مهر آمیز وی، دنیای محبت و مهربانی را در وجود ام دوباره، زنده بنماید! میخواستم حد اقل چند روزی با دنیای تلخ ی تلخ یتیمی، وداع بنمایم...
راه میروم و چپلک پایم را میزند! مینشینم و ان را در می آورم و نگاه میکنم، میخی پایم را میزند!
با سنگی میخ را می خوابانم! اما باز هم پایم را می زند...
بعد از مقداری راه رفتن چپلک هایم را از پا در می آورم!
گر چند زمین مقداری داغ است! اما این طوری، راحت تر هستم.
انگشت پاهایم میسوزند! نگاه میکنم؛ خون شده است!
مینشینم و مقداری خاک بالای زخم آن میپاشم و راه میافتم!
از ان دور ها، دوتا اسب سوار کم، کم به من نزدیک میشوند! وقتی کاملا نزدیک می آیند، می بینم کربلا یی داود و چمن قریه دار هستند.
بدون توجه به من، از کنارم رد میشوند!
قریه دار به کربلا یی:
بیچاره بد بخت یتیم احمد علی است!
کربلای:
او قریه دار صاحب از قدیم ها گفته اند که، مادر که مادر اندر شد، پدر هم پدر اندر میشود!
یادت میاید؟ وقتی که ای بچه مادر داشت مثل غنچه گل میماند و...
قریه دار به کربلایی:
- او کربلایی صاحب همه که این طوری نیستند! ببین بچه ها ی زن اول و دوم من را، که اصلا به یتیم نه میمانند! کربلایی به چمن قریه دار:
- قریه دار صاحب خود یتیم بودن دنیای تلخی هست مه خودم یتیمی را دیده ام! یتیم را اگر نوازش بکنی هم دلش غریب میشود و برایش دردناک است و اگر خدای نا خواسته سیلی بزنی هم دل اش غریب میشود و برایش درد آور میباشد من خودم دیده ام...
راستی ای کم بخت هم که مادر اش در قلعه زر سنگ حاجی قدیر را شو هر کرده...
خدای من نه میخواستم این حرف را بشنوم!
این واژه برایم همچون زهر ی بود که، رگ، رگ وجود ام را به آتش می کشید؛ و هیولا یی بود که روح و روان ام را در کام خود فرو می بلعید! کلمه (مادر اش شوهر کرده) ان قدر برایم سنگین بود که، دیگه پاهایم قدرت تحمل ایستاده بودن را نداشته و به سستی گرایید؛ سر ام گیج رفته و به زمین روی خاک ها نشستم! قطرات اشک از چشمانم، بر گونه هایم و از گونه هایم بر روی خاک داغ و تفدیده به چکیدن گرفت!
با چشمان اشک آلود به آسمان نگاه میکنم و در دل با خود میگویم -: خدا جان تو حتما ان بالا، بالا ها هستی! خواهش میکنم صدایم را بشنو! بدون مادر نه میخواهم زنده بمانم! حالا که تقدیر من چنین شده، خواهش میکنم، مرگ بهتر از این زنده گی است...
با خود فکر میکنم، یعنی واقعاً مادرم شوهر کرده است؟ دیگر هیچ گونه راه بر گشت مادر به خانه مان باقی نمانده است! و...
تا ان موقع امیدوار بودم که، وقتی بزرگ شد م! میرم دنبال مادرم! حتی تعیین نموده بودم که، در کجا برایم کلبه یی درست بنمایم! کار میکنم، عرق میریزم، زحمت میکشم و... مطمئنم که در کنار مادر خوشبخت خواهم بود و..... اما ان روز همه یی آرزو هایم سوخت دود شد و به هوا پرید...
به خانه میرسم! شفیقه خانم به طفل اش دارد شیر میدهد! وقتی مرا میبیند، با ترش رویی به من غر میزند:
- او جوانه مرگ تا حالا در کدام گور بودی؟!
بچه های مکتب یک ساعت پیش رسیده بودند و…. لنگه کفشش را به طرف ام پرتاب میکند! کفش به پهلویم میخورد، اما دردی من احساس نمیکنم!
طبق معمول تکه نانی را به دستم میدهد! و از مشک برایم دوغ میریزم! نان را با آن میخورم و سبد ام را در پشت ام میبندم و روانه کوه ها میشوم.
کوه ها، حال و هوای دیگری داشتند؛ آرام، مطمئن و کمی هم وحشت زا! و من،
کوه ها را دوست داشتم و عاشق شان بودم! غرور، صبر؛ ساده گی و اطمینان را در دل کوه ها میدیدم!
در دامنه دره یی شروع میکنم به کندن هیزم و کمی بالا تراز من در پای آبشار ی قوت علی چوپان مان بالای تخته سنگ بزرگی نشسته؛ و نی مینوازد!
و گاهی هم از میان انبوهی صخره های بزرگ؛ صدای خواندن مستانه کبک ی به گوش میرسید!
و در ان طرف دره، جفت ی از دخترخانم ها، دو تا یی شادمانه غزل سر داده بودند:
گل لا لک، گل بو لو یه دختر
دو سال خانه پدر، مهمو یه دختر
دو سال خانه پدر مهمو چه باشد
آخر کار سنگ ی؛ پلخو یه دختر مهمو = مهمان
پلخو= پلخمان
لالک = لاله
بولو =نوع گل کوهی وحشی!
نزدیک ی های شام با سبد پر از هیزم به ده مان بر میگردم! هیزم را در پشت بام خالی میکنم و بعد کوزه را گرفته و روانه چشمه میشوم تا آب بیاورم!
چشمه مثل همیشه شلوغ است و من باید منتظر بمانم تا نوبت ام شود!
همیشه بعد از ختم کار روزانه در بالای مزارع، نزدیکی های غروب سر و کله خانم و دختر خانم های ده مان با کوزه ها شان در این جا پیدا میشوند! هر کس از چیزی میگوید و از چیزی هم قصه می نماید! اما آن روز همه گرفته و غمگین به نظر می رسیدند!
لیلا در حالی که با گیلاس، داخل کوزه اش آب می ریزد از میان جمع صدایش شنیده میشود که میگوید:
- جنازه بد بخت نا مراد ره در مسجد گذاشته ان؟؟!
فاطمه جواب میدهد:
بله در مسجد! میگویند حالا نا وقت شده فردا دفن اش میکنند...
من تعجب میکنم! از زبیده که در پهلو ام نشسته است میپرسم:
- زبیده کی را میخواهند دفن کنند، کی مرده...
زبیده به من نگاهی میکند و بعد از من میپرسد:
- تو خبر نداری؟ جان محمد بچه اش فوت شده؛ فوت که چه! بچه اش را کتک زده و بعد بچه اش در کاه دان مرده است... از زبیده خواهش میکنم تا دقیق تر برایم بگوید که بچه جان محمد را چه شده است و زبیده میگوید:
چاشت که جان محمد از سر زمین های طوغی به خانه میاید به عارف پسر اش میگوید که برای نر گاو علف زیاد بریزد!
اما عارف اجل گرفته علف کمتر پیش گاو میریزد، یا نمیدانم ریشقه اش کمتر بوده به هر صورت... جان محمد عصبانی گردیده و با چوب یو غ پسر اش را کتک میزند و بعد دست کشان وی را به کاه دان برده و برایش جبری وظیفه میسپارد تا یک پشتاره ریشقه (یونجه) را با ساطور ریزه نماید.
شام که مادر اندر (نا مادری) عارف به کاه دان میرود میبیند که عارف در بالای کاه ها افتاده و از دهن و دماغ اش خون آمده و مرده است و...
صبح چند نفر از مرد ها ی ده مان در قول، زیر درخت های چنار داشتند جسد عارف را میشستند
و کمی دور تر در پای تپه یی که قبرستان ده مان بود چند نفری هم قبر می کندند!
و من؛ غمگین، خسته و کمی هم وحشت زده با تنبلی تمام به طرف مکتب روان بودم و...
ادامه دارد.
گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند طبیبان دائما مخلوق را رنجور می خواهند همیشه مرده شویان راضی اند برمردن مردم بنازم مطربان را،خلق را مسرور میخواهند