'
نه میدانم این خوب بود یا بد؛ اما کم، کم داشتم بزرگ می شدم و قد می کشیدم. بر هر اندازه یی که جسماً بزرگ و بزرگ تر می شدم، به همان پیمانه شعورم نیز قد می کشید و مسایل اطراف ام بیشتر سرم می شد. که، این موضوع بخواهی نخواهی، بیشتر باعث آزارم می گردید. از قدیم ها گفته اند که، هر کسی که کمتر میداند، راحتر میخوابد. کوچک تر که بودم همین که کتک ام نه می زدند و یک لقمه نان بخور و نه میر برایم می دادند، یک عالمه خوش حال بودم و سعادت مند. اما حالا دیگر از موقیفم، از لباس هایم و از سرو وضع ام خجالت می کشیدم و از همه مهمتر، زور گفتن و کتک زدن های گاه و بیگاه شفیقه خانم سخت روح ام را آزار می داد
و برایم غیر قابل تحمل گردیده بود. دیگر به وضوح می دیدم که، شفیقه خانم قدرت تحمل دیدن ام را ندارد. و هر روز به بهانه های مختلف کتک ام میزد و یا هم این که حق و نا حق کاری میکرد تا پدر حسابی لت و کوب ام بنماید.
بعضی موقع به خود جرات میدادم و جوب ی را که شفیقه خانم با ان لت ام میکرد، از دست اش قاپیده و در فاصله های دورتر، ان را پرتاب میکردم. شفیقه خانم دیوانه وا ر عصبانی شده و با چنگ و دندان به من حمله ور میگردید. اما بزودی او نیز تاکتیک عوض نمود. خیلی راحت، جیره غذایی ام را کم میداد... آه که چقدر سخت است، گرسنه گی مدام.
شفیقه خانم به هیچ قیمت ی دوست نداشت تا مرا همراه با کتاب و درس ببیند.
او، به کرات با پرخاش به من گفته بود: - تو را چه دیو زده که، در همین جا خورده و خوابیده یی. نگاه کن، دیگر بچه ها به اندازه یک لنگ تو نیستند، میروند به ایران... ببین چه لباس های نوی برای شان میخرند! تو شادی مادر مانند... هیچگاه رنگ ت از این خانه گم نه میشود... خدا هم ترا از این خانه نه میگیرد.. تخم گندیده که در کار کسی نیست... کاش میمردی و در قبرستان گور ات میکردیم..
اما من، هدفی دیگری داشتم. من میخواستم تا به هر قیمت ی که شده به درس هایم ادامه بدهم.
مطمئن بودم که مسیر تداوم درس و تحصیل مرا به جاده خوشبختی رهنمون خواهد کرد.
باور مند بودم که اگر درس هایم را به گونه درست ادامه بدهم، یک سرو گردن از دیگران بلندتر زیست خواهم نمود. تشکیل فامیل خواهم داد. به خود، به وطن و مردم، خدمت خواهم کرد. میخواستم به شفیقه خانم بفهمانم که تخم گندیده نیستم. انسانم و دارای قابلیت های فوق العاده. این موضوع وقتی برایم بیشتر روشن میگردید که در مکتب و صنف، توجه و لطف معلمین را به خود نسبت به بقیه شاگرد ها بیشتر احساس می نمودم...
مکتب منطقه ما، در ان روز ها متعلمین اش را از صنف ششم فارغ میداد. و من بیچاره دلم خوش بود که به زود ترین فرصت از مکتب فارغ گردیده و برای ادامه درس به لیسه مرکز خواهم رفت. دلم خوش بود که با فراغت از صنف ششم، دیگر دست آزار شفیقه خانم از سرم کوتاه خواهد شد. اما این جا نیز شانس با من یار نبود. درست در همان سال های که باید مکتب را به پایان میرساندم، خبر شدم که بعد از این مکتب ما از صنف هشتم متعلمین اش را فارغ خواهد داد. خدای من، این خبر برایم به منزله خبر مرگم بود.
این دیگه برایم خیلی ناگوار بود. یعنی دو سال دیگر بازهم در زندان نا مادری. گرسنه گی، عذاب و شکنجه...
دیگر یکی دو سال شده بود که، در صنف شاگرد اول نه بودم. شرایط دشوار خانواده گی، بر درس و تحصیل ام سخت تاثیر سو وارد نموده بود. غیبت (غیر حاضری) های گاه و بیگاه ارتباطات منظم درسی ام را مختل کرده بود، که این خود لطمه یی بزرگی بود بر درس، و در نهایت بر نمرات ام. در مکتب رابطه ام با هم صنفی هایم نیز تغیر کرده بود. دیگر ان طفل آرام، گوشه گیر و منزوی نبودم. و اکثرا خشونت را با خشونت، جواب میدادم.
اسب وحشی، سرکش و رمیده ی را میماندم که با تمام ماحول و اطرافیان اش بیگانه و بیگانه تر میگردید.
چون بعد از ظهر ها اکثرا در کوه و کوهپایه ها دنبال هیزم میرفتم. هوا و محیط کوهستان، بر اسکلت بندی وجود م تاثیر حتمی وارد کرده بود. و از همین زاویه بود که، در ساعات ورزش، در کشتی گیری ها تقریبا پشت همه هم صنفی هایم را به زمین مالیده بودم.
هر گاه اگر با کسی دعوا ام میشد، به کتک خوردن خود اصلا فکر هم نمیکردم. بلکه با تمام قدرت هر دو تا مشتم را گره کرده و به حریف، حمله ور میشدم. ضربات پی هم و غافل گیرانه، خیلی زود نتیجه میداد و در آغاز در گیری ها، میدیدم که حریف ام گریه کردن را سر داد ه است..... و آنگاه من پیروز مندانه وی را رهایش میکردم...
شرایط زنده گی در خانه نیز هر روز برایم زیق و زیق تر میگردید.
شفیقه خانم، هر ان چه که در توان داشت، بر علیه من به کار میبرد.
غیر تحمل تر از همه، کتک کاری های بدون علت ی وقت و نا وقت پدرم بود. پدر موقع عصبانی شدن، هر آنچه که دم دستش میرسید، با ان به فرق ام میکوبید. و من میدانستم که این کار پدر، امکان دارد به قیمت جان ام تمام شود. مثلا کتک زدن با پشت بیل و.. امکان داشت معیوب ام بنماید.
رابطه پدرم با من، رابطه کاملا متضاد بود. در خیلی موارد احساس میکردم که، پدر به داشتن فرزندی همچون من به خود میبالد. تقریبا تمام داد و ستد پدرم توسط من صورت می گرفت. مثلا اجناس مورد نیاز خانه را به صورت نقد و نسیه از دکان های محل من می آوردم. و یا این که بالای هر کسی که پدر پولی قرض داشت، این پولها با پیغام پدر، توسط من جمع آوری میگردید.
میدانستم که اگر مادرم در کنارم میبود، رابطه من و پدرم میتوانست کاملا به گونه دیگری باشد.
دیگر به این نتیجه رسیده بودم که باید خانه، محل و بخصوص مکتب را که آن همه دوستش داشتم، ترک بگویم. در زنده گی، پدر یگانه امید و پشتوانه ام بود. و میدیدم که او نیز هر روز نسبت به من خشن تر و بیگانه تر میگردد. در گذشته اگر با نهال و یا هم سیلی کتک ام میز د، حالا با بیل و چماق و دسته چوب یوغ سرو کار داشتم. خدای من حالا که فکرش را می نمایم، با آن همه خشونت و کتک، همین که زنده مانده ام، خود معجزه یی است بزرگ.
بدون ان که با کسی مشورت ی بنمایم، مدت ها نشستم و با خود فکر نمودم که، چه بکنم. میدانستم که با تحمل وضعیت موجود، امکان وقوع حادثه یی تلخ و ناگواری برایم خواهد بود. تا حالا چندین بار شفیقه خانم موقع عصبانیت داس را به طرف ام پرتاب کرده بود... خدای من!
در نهایت به این نتیجه رسیدم که قید درس و مکتب را بزنم و از خانه فرار بنمایم. در کجا؟! نه میدانستم.
برای فرار از خانه احتیاج به پول داشتم. چندین دفعه تصمیم گرفتم تا از ان های که، به پدرم مقروض بودند پول طلب بنمایم. اما باز فکر نمودم که، اگر ان ها پول نداشتند و ندادند، چی؟. اگر بعدا پدرم را دیدند و موضوع را برایش گفتند چی؟. اون موقع گند کار بالا خواهد زد. نه خیر این پلان هم درست و پخته نیست.
تصمیم گرفتم تا قفل صندوق ی را که همیشه در ان جا پول موجود بود، بشکنم. میدانستم که در صورت عملی شدن این پلان به اندازه نیاز و ضرورت پول خرجی خواهم داشت. اما میدانستم که بعد از ان پوست از سر خواهرم کنده خواهد شد. چون در جریان روز نگهبان خانه و دایه اطفال شفیقه خانم، خواهرم بود.
از این کار هم صرف نظر نمودم.
در حاشیه خانه نشیمن مان اطاق ی موقعیت داشت که وی را گنج خانه میگفتند. میگویند که پدر بزرگ ام در موقع حیات پول زیادی داشته است که همه پول های وی از نقره (قران قاجاری) بوده. و، او پول هایش را در همین گنج خانه محافظت میکرده است. اما حالا دیگر از نقره و پول های پدر بزرگ بغیر از چند عدد قران قاجاری، دیگر خبری در کار نبود. و گنج خانه محل نگهداری ماست، روغن، قروت، پشم گوسفند نان و... بود. که بر درب سیا و دود زده آن همیشه قفل بزرگ چینی خود نمایی مینمود.
و در نهایت تصمیم ام براین شد تا از همین گنج خانه خرجی راه ام را تدارک ببینم. اما چطوری؟!
بعد از مدتی فکر کردن ها، در نهایت نقشه یی در ذهنم خطور نمود...
از پشت بام گنج خانه، سوراخ کوچکی به درون آن تعبیه شده بود که در زبان محلی به آن (موری) میگویند.
قطر سوراخ دریچه (موری) به گونه ی بود که، انسان بزرگ در ان جای نه میگرفت. اما من میدانستم که به ریسک کردن ان میارزد و جسامت من زیاد بزرگ نیست... و در یک بعد از ظهر گرم تابستان که همگی در کار های مزرعه مصروف بودند، با کمک ریسمانی از دریچه به درون گنج خانه خودم را آویزان نمودم. سوراخ کوچک بود و به سختی از ان جا عبور کردم. هرچند سوزش و درد های را در پشت و کمرم احساس نمودم، اما به ان ها زیاد اهمیت ی ندادم. گوشه پیراهنم به چوبی گیر کرده و پاره گردید.... تا بالاخره، پا در کف گنج خانه گذاشتم. دست و پاهایم به شدت میلرزیدند و احساس کردم که قسمت های از پیراهنم خیس شده است. نگاه کردم پیراهنم خونی شده بود....
وقت زیادی برای فکر کردن نداشتم. به طرف بکس زنگ زده یی که زمانی متعلق به مادرم بود رفته و درب ان را باز نمودم. چندین کلوله کره (مسکه) به درون اش بود. پاکتی پیدا نموده و کره ها را به درون اش جابجا نموده و تصمیم گرفتم تا از ان جا خارج بگردم.
برای خارج شدن نیازی نبود تا دوباره از ریسمان بالا بروم، بلکه از درون گنج خانه درب کوچکی به درون برج باز میگردید که چفت ی ان (زنجیر) از درون گنج خانه محکم میگردید. چفت ی را باز نموده از راه باریک و مخروبه مانند ی به برج بالا شده و از ان جا در پشت بام ها خزیده و در نهایت خودم را در قول رسانده و از میان درخت ها با تمام نفس شروع نمودم به دویدن، تا هرچه بیشتر از ان جا دور شوم.
هوا کم، کم داشت تاریک میشد. و من بر وحشت و دلهره ام افزوده میگردید.
خدای من، کجا بروم و به کی پناه ببرم. تازه، سخت احساس گرسنگی هم میکردم. نزدیک ها ی شام و خفتن دم درب خانه یی میایستم و با صدای محزون ی از صاحب خانه تکه نانی میخواهم.
گرسنه ام است به رضای خدا تکه نانی به من بدهید.
خانمی با دلسوزی تمام، برانداز م میکند. و بعد هم تکه نانی که برای من خیلی زیاد هم بود، به من میدهد. نان را از وی میگیرم و از آن جا دور میشوم. در حالیکه نگاه های وی را تا انتهای پیچ دیوار در پشت سرم احساس می نمایم.
میدانستم که این ده منبر دارد. چی جایی بهتر از پناه بردن به ابوالفضل. مقداری از نان را میخورم و بعد سرم را در پای علم ابوالفضل گذاشته و خوابم میبرد.
صبح زود از خواب بیدار میشوم. و احساس میکنم که سردم است، زیاد به خود نمیاورم و بلند می شوم و باقی مانده نان شب را با کره میخورم و بعد به طرف مزار امام به حرکت میافتم.
میدانم چون کوچک هستم، در مسیر راه راننده ها برایم ماشین را نگه نه میدارند. اما در مزار امام، هر راننده برای ادای احترام به سید تیرینگ و گرفتن دعا از وی حتمی، توقف میکند.
مزار امام مقبره خاکی بود که پرچم سبز رنگ بلندی بران نصب گردیده بود و مردم محل از دور و نزدیک برای زیارت در ان جا می آمدند. و در کنار مزار، سید تیرینگ معروف.
سید تیرینگ که تا هم اکنون اسم حقیقی وی را نمیدانم، انسان معلول و معیوب ی بود که پاهای وی کاملا فلج گردیده بود. اما راننده ماشین ها، اعتقاد و ارادت خاصی نسبت به وی داشتند.
نا گفته نباید گذاشت که مزار امام، درست در مسیر عبور راه کابل و جا غوری، موقعیت دارد...
از سید تیرینگ میترسم. و کمی دور تراز وی میایستم. سید درحال که از قوطی ناس به دهنش می انداخت زیر چشمی به من نگاهی نموده و بعد با صدای بغ بغویی از من میپرسد: بچیم، کجا بخیر میروی؟ در صدایش نوعی اطمینان و اعتماد میا بم. و همچنان نه میخواهم تا خودم را از دست بدهم. به خود کاملا مسلط گردیده و جواب میدهم: - میخواهم کابل بروم.
از درون پاکت پلاستیکی، مسکه توجه سید را به خود جلب مینماید و از من میپرسد:
- مسکه را برای کی میبری؟
-: مسکه خرجی راهم است.
-: مسکه را به من بده، و من ترا در کابل میفرستم!.
ساده لوحانه قبول میکنم و مسکه را به سید تحویل میدهم.
سید مسکه را از من میگیرد. و بعد از جیب اش یک اسکناس ده افغانی ویک بیست افغانی بیرون کشیده و به من میدهد. بدون ان که حرفی بزنم پول ها را از سید، میگیریم.
از دور سرو کله ماشین پیکپ ی میان گرد و خاک نمایان میشود. ماشین نزدیک گردیده و درست روبروی سید توقف میکند.
سید با پرخاش به راننده: - او مرده گاو کجاست نذر مه... راننده با احترام خاص چیزی در دست سید میگزارد و بعد سید با همان صدای بغ بغو به راننده میگوید -: اینه، ای بچه هم پسر برادرم است. تا کابل او را برسانید و کرایه از ا و نگیرید...
راننده: بالای هر دو دیده، آقا صاحب... سید در حال که دستی به صورت و ریشش میکشد. دعا میکند.: خدا و جد م به همراه تان، به خیر بروید... و من سوار ماشین میشوم.
ماشین ناله کنان به حرکت میافتاد. به اضافه درد یتیمی، صفحه تلخ دیگری از دنیای غربت نیز بر رویم باز گردید. از زاد گاه ام آواره گردیدم، بدون ان که بدانم که به کجا خواهم رفت.... اما باید، رفت. بعد از لحظاتی، ماشین حامل مان از جلو مکتب مان عبور نمود. از دریچه کوچک ماشین، هم صنفی هایم را میدیدم و یواشکی طوریکه کسی نبیند، اشک هایم را پاک نمودم. آخ خدا جان که، مکتب ام را تا به کدام پیمانه دوست داشتم و برای همیش از معلم خوبم سید محمد بخش جدا شدم.
ادامه دارد
م. لو مانی! مینسک، بلا روس
گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند طبیبان دائما مخلوق را رنجور می خواهند همیشه مرده شویان راضی اند برمردن مردم بنازم مطربان را،خلق را مسرور میخواهند