'
عمه ام و دختر بزرگ اش، همراه با فامیل شان رفتند. من ماندم و آواره گی های کابل. یکی دو روز اول، در خانه دختر عمه دیگر ام که در کابل مانده بود، به گونه مهمان به سر بردم. اما کم، کم ان جا نیز وضعیت تغیر نمود؛ هر روز اخلاق و رفتار دختر عمه ام نسبت به من سرد و سرد تر می گردید. به وضوح احساس می نمودم که، در این جا نیز سربار ی و اضافه خور هستم. موقع صرف غذا؛ با دیدن چهره عبوس و گرفته دختر عمه ام، نان در گلویم گیر میماند. در حقیقت این من نه بودم که نان را میخوردم. بلکه، نان مرا میخورد. با هر روز زنده گی ام که در ان جا می گذشت، خودم را بیش از پیش در توهین و تحقیر احساس می کردم. اخ خدا جان که چقدر دلم میخواست تا من نیز در کنار پدر و مادرم میبودم؛ و مثل میلیون ها کودک دیگر، خوشبخت و سعادت مند.... شب بود و در گوشه یی باغ خوابیده بودم. نور ضعیف لامپ از درون پنجره کوچکی به بیرون، می تابید.
از لا بالای شاخه و برگ های درختان، انبوهی از ستاره ها در دل آسمان کبود، سو سو می زدند. و به درون اطاق، دختر عمه ام و شوهرش، آهسته داشتند راجع به من، گفتگو می کردند. شوهر می گوید: حالا با این یتیم بیچاره چی کنیم؟ مثل که، ای بد بخت در کار هیچ کس نیست. ماما ات (دایی ات) نیز با اون همه اسم و رسم، خجالت هم نه میکشد. انگار نی انگار که، بچه اش بد ون سر نوشت و آواره در کابل سرگردان است. ما شاالله، اون همه زمین و جای داد و اسم و رسم. این جا در کابل، هر اتفاق بدی ممکن برای این بچه بیفتد. کابل شهر است. هر رقم آدم دزد و دغل و زیر دار گریخته این جا پیدا میشه.
اصلا مردم خدا و قیامت را......... با صفیر زوزه باد؛ صدای مرد در میان شر و شر برگهای درختان؛ گم میشود...
بعد از لحظه یی باد آرام می گیرد. و من بازهم گفتگوی آن هر دو را به میشنوم.
دختر عمه ام می گوید:
- چی گناه دارد گناه دارد، را انداختی.. ما یک عالم خود مان مشکل داریم. من ظرف و چرک و چتل ی های مردم را شسته، شسته جانم بر آمده است. به دست هایم نگاه کن! خیلی وقت ها از کار زیاد و لباس شستن، شب تا به صبح دست هایم درد میکنند. اون وقت این جا خانه خودم را یتیم خانه بسازم که خدا از من راضی باشد!؟ اگر این طوری خدا از من راضی میشود؛ صد سال دیگه هم راضی نه شود. من نان مفت ندارم که به کس بدهم. به ما کی نان مفت میدهد. برای همین یک لقمه نان، هر دو از صبح تا شب کار می کنیم و منت میشنویم. گذشته از او، کار یک روز و دو روز که نیست؛ از تن و توشه اش که کم نه میشود بره کار بکند. من برایش کار پیدا کرده ام. امروز در خانه مدیر، لباس شو یی داشتم. با زن مدیر صحبت کردم. برایش گفتم که یتیم بدبخت و، در مانده یی هست. نه گفتم که مادر اش طلاق شده.، برای که دل شان بیشتر بسوزد، گفتم مادر طفلک مرده است. خدا خیر شان بده؛ قبول کردند. زن مدیر صاحب گفت که صرف، به خاطر من که این ده دوازده سال ی را در خانه شان صادقانه کر کرده ام جعفر را قبول می کنند.... ماه سه صد افغانی هم برایش مزد میدهند. پول بدی نیست. قدش به اندازه یک وجب نیست؛ همین که برایش نان میدهند، هم خیلی گپ است و...... صدای شر و شر درختان، بازهم صحبت های ان هر دو را قطع میکند....
دختر عمه ام و شوهر اش ان شب، تا ناوقت های شب باهم به گفتگو نشستند. گفتگوی که گاهی شنیده می شد و گاهی هم در میان شر و شر درختان گم میگردید.....
در آن حالت؛ تنهایی، بی کسی و بی سرنوشتی، سخت آزارم می داد. و، خودم را در ورطه یی از نابودی احساس می نمودم. و، جهان ماحول ام را، به نهایت بی رحم. بی رحم ی، بی رحم. حتی از شمر و یزید هم، بی رحم تر. حس می نمودم که؛ دنیا، حیات و زنده گی ام به آخر رسیده است... خدای من! خدا جان به دادم برس!
مادرم. مادر نازنین و دوست داشتنی ام. کاش این جا بودی و به نوازش ام می گرفتی...
پدر! چقدر به حمایت و سر پرستی ات نیازمند م. چقدر محتاج ام تا مرا نیز زیر پرو بال ات بگیری... دلم می گیرد و سخت هم میگیرد. قطرات اشک از چشمانم همین طوری سرازیر میشوند... اما، با یاد ی از خداوند، آرامشی بر روح و روانم چیره میگردد. به یاد سخن های مادرم میافتم که همیشه میگفت:
- بچیم خدا مهربان است؛ همیشه شب نه میماند. شب هر چقدر تاریک باشد، بلا خره صبحی در پی خواهد داشت...
صبح زود، با صدای شر و شر درختان از خواب بیدار میشوم.
کمی دور تر، شوهر دختر عمه ام با صدای بلند، داشت نماز میخواند. و در گوشه دیگر باغ، بلبلی مستانه، غزل خوانی سر داده بود. احساس میکنم سردم است. خودم را در لحاف می پیچان ام و دوباره خوابم میبرد..........
با صدای دختر عمه ام دوباره از خواب بیدار میشوم. شوهرش نیست، رفته سر کار. من و یگانه فرزند ان ها، با آب چاه دست و صورت مان را میشوییم و بعد شروع میکنیم به چای صبح خوردن. تکه نان سیلو و چای و شکر.
چای صبح را میخوریم. و بعد دختر عمه ام مرا پیش غلام علی میبرد.
غلام علی و دختر عمه ام مدتی باهم میگویند و میخندند. و من از صحبت های ان ها، چیزی زیادی سرم نه میشود نه میدانم که خنده ها حقیقی اند یا تعارفی... تا بلا خره در لا بلای صحبت ها، دختر عمه ام به غلام علی میگوید که مو های سرم را بتراشد...
غلام علی، آفتابه پر از آب ی را به من میدهد تا با ان موهایم را خیس نموده و مالش بدهم، تا راحتر، تراشیده شوند.
خدای من! از تراشیدن موهای سرم، همیشه نفرت داشتم. تا حالا بیش از صدها بار پدرم با چاقو اش که ما ان را (پاکی) مینامید یم، سرم را تراشیده بود. نه میدانید که چه درد و سوزش ی داشت. پدر می تراشید و ما همین طوری بی اختیار، اشک مان جاری میگردید...
غلام علی شروع میکند به تراشیدن موهای سرم؛ می سوزد؛ اما تحمل میکنم. به غلام علی و حرکات اش نگاه میکنم. انگار، سال ها ست که او را میشناسم. ساده، صمیمی و، لبخندی هم بر لب.... بعد از تراشیدن موهایم، دختر عمه ام سطل آب ی به من میدهد تا در میان جوار ی ها که در گوشه یی دیگر حیاط کاشته شده بود، خودم را میشویم.... بعد دختر عمه از جلو و من از دنبال اش، روانه خانه مدیر میشویم از پیچ چند کوچه می گذریم. تا بلا خره، دختر عمه ام جلو درب آهنی آبی و بزرگ توقف مینماید. زنگ درب را دو دفعه به گونه متواتر فشار می دهد و بعد منتظر میمانیم. دختر عمه ام، گوشه چادری اش را بالا میزند و عرق را از سرو صورت اش پاک کردن می گیرد... از دختر عمه ام می پرسم: - آغی! غلام علی از کجاست؟!. جواب میدهد: - از بهسود!
این جا حویلی فاروق خان بود. غلام علی این جا نفر خدمت است. یادت باشد که فاروق خان، داماد مدیر صاحب میشه و صاحب منصب کلانی هست... در همین اثنا، پسر بچه تمیز و مرتب ی درب خانه را باز می نماید.
دختر عمه ام با پسر بچه شروع میکند به احوال پرسی... و من با قدم گذاشتن به درون درب، خودم را داخل حیاط بزرگ و مجلل ی باز میا بم. گویی این جا دنیای دیگری هست.
همه جا ی حیاط را سبزه و چمن کاشته بودند. راه که با موزائیک فرش شده بود از میان چمن عبور نموده، و تا دامنه برنده (بالکن) وسیع و بزرگ ی امتداد یافته بود. در گوشه یی از حویلی، سایبان بزرگی از تاک انگور به چشم میخورد. که یک میز و چند عدد صندلی در زیر ان قرار داشتند. در جاهای مناسب دیگر، چند عدد درخت های گیلاس، سیب و گلابی نیز به چشم میخوردند. دو عدد گل بوته های «رز»، که مملو از گل های ارغوانی و سفید بودند، نیز وسط حیاط را گلباران کرده بودند.
زن میان سالی در زیر برنده گویی منتظر ما بود. دختر عمه ام با نزدیک شدن به وی چادری اش را از سر بر میدارد و با احترام و چرب زبانی خاص شروع میکند به احوال پرسی و خوش و بش نمودن با وی.
من که کمی خجالت زده بودم؛ دور تراز ان ها در گوشه یی ایستاده، و همه چیز را با دقت از نظر می گذراندم... بعد از مدتی دختر عمه ام مرا نزدیک میخواند و به زن معرفی میکند:
- جعفر جان، اینه ش کوکو جان؛ زن مدیر صاحب است. بعد از این هر چی که او گفت، همان کار را انجام میدهی. اگر ش کوکو جان را ناراحت نکنی، من برایت قول میدهم که همیشه در این خانه خواهی ماند. بی نان و لباس نه خواهی بود. فقط کوشش کن که او را عصبانی نسازی....
ش کوکو خم شده و به چشمانم خیره گردیده، می پرسد:
- کی کابل آمدی! جواب میدهم:
- حدود دو سه ماهی میشود!
- د ه وطن ات چی کار میکردی! با غرور خاص جواب میدهم:
- درس میخواندم!
- صنف چند بودی؟!
- صنف ششم!
- پس میتوانی بخوانی و بنویسی!؟ جواب میدهم. بله!.
- به قد و قواره ات که نه میاید... و بعد میزند زیر خنده ها.. ها.. ها..
زن، با ادا و اکت خاص ی، مو های صورت اش را بالا میزند و بعد میگوید:
- این جا کاری زیادی نیست؛ فقد در کار های خانه با من کمک میکنی. خمیر را به نان وا می بری؛ از بازار خرید میکنی. همین چمن و گل ها را آب میدهی فقط همین.!! به خود جرات میدهم و میگویم:
- اگر کمکم کنید که مکتب بروم و درس بخوانم، هر خدمتی که بخواهید، برای تان انجام می دهم.
- حالا مدیر و بچه ها بیایند، راجع به مکتب هم حرف میزنیم. خوب است اگه بچه خوبی باشی مکتب هم روان ات میکنیم. او نه، قیوم هم از وطن داران شما (هزاره) است درخانه ما بزرگ شده و حالا ماشین نویس است. هم مرا کمک میکرد و هم کورس ماشین نویس ی میرفت. مدیر جان کمک اش کرد و حالا به عنوان ماشین نویس در کدام جای استخدام شده... بچه خوبی بود. خود کار خود کار...
دختر عمه ام، در گوشه حیاط بساط رخت شو یی اش را پهن میکند. تل انبار بزرگ ی از رخت و لباس ها؛ با دیدن ان همه رخت و لباس در حیرت میمانم که، وی چطوری به تنهایی ان ها را میشوید.. در فکر هستم که دختر عمه صدایم میزند:
جعفر چی ایستاده یی و مرا تماشا میکنی؟! برو از گاراج چوب بیار تا برای رخت شستن، آب گر م کنیم- گاراج در پشت همین خانه است....
شب، همه اعضا ی خانواده، دور سفره بزرگی جمع شده بودند. ش کوکو، که بعد ها نظر به دستور ش وی را باید ماری جان صدا میزدم، با سلیقه خاصی پلو درست کرده بود. البته در سرخ کردن بادمجان ها، فریبا دخترش نیز به وی کمک کرده بود.
من در جریان روز بعد از کمک به دختر عمه، با شلنگ ی باغ و باغچه را آب داده بودم. این جا حقیقتا به خانه های اشراف ی شباهت داشت. حویلی بزرگ که در وسط ان خانه بزرگ ی با چندین اطاق خواب و دو مهمان خانه، گاراج و یکی دوتا توالت و حمام اعمار گردیده بود. سالن و یا مهمان خانه یی که فامیل مدیر هر صبح شب ان جا سر سفره غذا جمع میشدند، با قالی و دوشک ها یی با پوش از قالیچه ها فرش شده بود. که، پشتی های از جنس قالی چه های مور نیز زینت بخش دیواره های خانه بود. سالن بزرگ دیگری با ردیف ی از میز و صندلی ها با پرده های از حریر برای مهمانان عمومی و بیشتر در نظر گرفته شده بود.. و یک سالن کوچک دیگر، که از سالن بزرگ توسط پرده حریر گونه، جدا میگردید. این سالن به مبل های با پوش چرم قهوه یی تیره تزیین یافته، و یکی دوتا میز شیشه یی نیز در وسط مبل ها جابجا گردیده بود. که در گوشه همین سالن تخت خواب بزرگی نیز به چشم میخورد.
چند باب اطاق خواب، با تخت خواب های بزرگ و پنجره های افتاب گیر نیز در این ساختمان به مشاهده میرسید.
در کف تمام اطاق و سالن ها، قالی های دست بافت ارغوانی میدرخشیدند...
ماری (ش کوکو) در آشپز خانه بشقاب غذا را به درون سینی میچیند و به من میدهد تا به سالن ببرم. در سالن فریبا دختر وی سینی را از من میگیرد و غذاها ی درون ان را بین سفره میچیند. هر بار که با فریبا رو به رو میشوم نگاه سنگین چشمان شهلا گونه وی را بر روح و روان ام احساس می نمایم.. وی را صمیمی و مهربان میا بم. در هنگام صحبت کردن با من، لبخند ی بر لب دارد و...
مدیر، مرد میان سال چاقی با گونه های سرخ؛ بیشتر اوقات اش را به رادیو گوش میداد. حفیظ، پسر بزرگ خانواده در دانشگاه پزشکی جلال آباد درس میخواند. تند، خشن و رفتار ش خشک و بی روح به نظر میرسید. و نجیب پسر کوچک تر مدیر، در یکی از لیسه های کابل معلم بود. و فریبا کوچک ترین فرزند خانواده، در صنف یازده هم مکتب درس میخواند. شفیع و مختار، نوا سه های دختر ی مدیر اند که چند سال قبل مادر شان وفات کرده و ماری جان سرپرستی ان ها را به عهده گرفته بود. در همان حویلی، یک دختر دیگر مدیر نیز با شوهر اش زنده گی می نمودند. یک باب اطاق و آشپز خانه که در کنج دیگر این حیاط بزرگ موقعیت داشت، در اختیار ان ها قرار داده شده بود....
بعد از انتقال ظروف غذا به سالن؛ ماری جان، بشقابی برنج با گوشت و بادمجان را به من میدهد تا شامم را بخورم...
مدیر همراه با فامیل اش، ان شب برایم شخصیت های خوشبخت افسانه گونه یی، تجلی نمودند. آدم های که در بهشت به سر میبرند. همه خوشبخت و آرام؛ با چهره های روشن و گل انداخته.. تفاوت سخت بزرگی را میان زنده گی بدون دغدغه و رنج ساکنین این چهار دیواری، و شور بختان خارج از ان را، به چشم سر میدیدم. خدای من؛ چه تفاوت بزرگی...
... در حال که از سالن صدای قهقهه خنده های سر شار از بی غمی انسان های بدون درد، در فضا خانه پیچیده بود. من در دهلیز؛ اشک و غذایم با هم مخلوط می شدند..
با تمام این تلخی ها به یک چیز امید وا ر بودم که، شاید روزی به مکتب و درس خواندن باز گردم. برای به حقیقت پیوستن این آرزو، حاضر بودم هر نوع سختی را تحمل بنمایم...
اخ خدا جان. باز هم مکتب و تخته سیاه و معلم را خواهم دید!؟ باز هم لذت سعادت عظیم درس خواندن را خواهم چشید؟؟!
ادامه دارد
گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند طبیبان دائما مخلوق را رنجور می خواهند همیشه مرده شویان راضی اند برمردن مردم بنازم مطربان را،خلق را مسرور میخواهند