'
درخت ها جامه رنگین کمان بر تن نموده بودند. و پاییز؛ با روح جادو یی و توانمند خویش، از کوه و کمر! و از چهره طبیعت، اخرین بقایای گل و سبزه را به فنا شدن، فرا میخواند! و باد، هر روز با سوز و سرما ی بیشتر تر نم خواب، و پیک جدا یی و افتراق ر ا، بر طبیعت و دامان وی، به زمزمه گرفته بود! برگ و برگها یی رنگ می باختند و بعد؛ از دامان شاخسار ها به پرواز آغازیدن می گرفت! و دست تقدیر باد؛ این برگها ی معلق و بدون ریشه را؛ در کوه و کمر؛ کوی و بر زن به بازی گرفته بود! که؛ برگ و برگها، سهم مهاجرت و آواره گی، بر تقدیر و سرنوشت شان حک گردیده؛ و رقم خورده بود.....!
پاییز بود و فصل برگ!
فصل گل رنگی برگ!
فصل تناز ی برگ!
فصل پرواز و خدا- حافظ ی برگ!
پاییز بود و فصل «شیطنت» و «شوخی» و «رقص» و «مرگ»؛ تد.. ر.. یج ی... برگ!
* * *
امتحانات اخیر سال به پایان رسیده بود و متعلمین در پیشروی اداره مکتب پرسه میزدند و؛ همگی منتظر نتایج امتحانات بودند!
هر نگران صنف به نوبت می آمد و نمرات متعلمین صنف خودش را اعلان مینمود! و بعد از لحظه یی نگران دیگر ی.....
ناگاه در میان هم همه بچه ها کسی داد میزند:
- بچه ها سید محمد بخش... و من و هم صنفی هایم، در پیشروی اداره مکتب، جمع میشویم!
سید محمد بخش ورق ها را د ر میان دستان اش جا به جا نموده و بعد شروع مینماید به خواندن اسامی:
- جعفر ولد احمد علی نمره اول.....
خدای من!.... از این خبر زوق زده میشوم!
میخواهم حد اقل خوشی هایم را با کسی قسمت بنمایم! با غم ها که کسی شریک نمیشود!
و پارچه امتحان ام را گرفته و با سرعت به طرف خانه روان میشوم!
نزدیک ی ها ی ده پدرم را میبینم که سخت با دوچرخه اش مصروف است و دارد ترمیم اش میکند!
نفس زده جلو میروم و نتایج امتحان را به دست اش میدهم، و با یک دنیا خوشحالی، برایش می گویم:
آ تی مه نمره اول شدم!
پدرم به طرف ام نگاهی میکند! و بعد با چهره کاملا بی تفاوت و عصبانی به من میگوید:
- به من چی که نمره اول شدی، برای خودت نمره اول شده یی! نی برای من...
خدای من! از تعجب دهن ام باز می ماند!. اصلا منتظر چنین جوابی نه بودم!
اما تحمل نمودن را یاد گرفته بودم......... دیگر هر گز نتایج امتحان ام را به پدرم نشان ندادم و وی نیز هر گز از من این موضوع را نپرسید...
از پیش پدرم، به طرف خانه روان می شوم! در قول تعداد زن و مرد جمع شده بودند! از جان علی نو ا سه عموی پدرم می پرسم:
- کاکا جان در قول چه خبر شده؟!
جواب میدهد:
زن کربلای جواد، سر زن علی زوار را شکستانده است! می پرسم چرا؟
جواب میدهد:
دیشب باد از طرف جنوب بوده و برگ درخت ها ی علی زوار، بالای زمین کربلایی ریخته! صبح زن علی زوار رفته تا برگ های درخت ها را جمع کند، زن کر بلایی گفته این برگ ها از ما است......... دعوا شان شده و بعد زن کربلایی با چهار شاخ زده و سر زن علی زوار را شکستانده، خدا به طفل هایش رحم کرده که نمرده است! سر بد بخت غار شده و یک عالم خون ازش رفته است.....
خوب است که کربلا یی و علی زوار با هم برادر هستند! و الی حالا فتنه کلانی بلند شده بود... و گذشته از آن علی زوار در ایران است.....
در همین حال قمبر سرو کله اش پیدا میشود!
قمبر به جان علی:
- جان علی چی کردی خرت را خمس دادی؟؟
جان علی:
- نه خیر زیاد پیر شده و بیش از حد لاغر است، آقا سید؛ قبول اش نکرد! گفت زمستان به علف دادن اش نه می ارزد!
قمبر:
- خوب چه میکنی با این خر بیچاره! تابستان اون همه سنگ و بار سرش کشیدی........
جان علی:
- شب همین که هوا تاریک شد از خانه بیرون اش میکنم، بگزار یک غذا شکم سیر برای گرگ ها شود!
قمبر:
- امسال تابستان این قدر از این حیوان زبان بسته کار کشیدی که، دیگه گوشتی برایش نمانده! گرگ ها مگر با دوربین گوشت هایش را بپالند! و بعد هر دو. ها... ها... ها...
شب همین که هوا کاملا تاریک میگردد، جان علی خر اش را از قلعه برون میکشد! کمی دور تر از قلعه افسار را از گردن خر، بدر آورده و بعد ضربه ای بر پشت وی میزند و خر را میان تاریکی ها رها میکند!
خر چند قدم ی میدود و بعد می ایستد!
جان علی یک مقداری از وجدانش خجالت میکشد! اما میداند که نگهداری الاغ در سه – چهار ماه زمستان علف میخواهد و وی این علف را ندارد..... سرش را پایین می اندازد و به طرف ده بر میگردد!
جلو دروازه قلعه به عقب میگردد تا اخرین وداع را با الاغ اش نموده باشد!
اما الاغ را درست در چند قدمی اش میبیند که در عقب وی ایستاده و به وی نگاه میکند!
جان علی ابتدا تعجب میکند! اما بزودی با عصبانیت داد میزند:
برو گم شو الاغ لعنتی! و بعد با افسار و زنجیر چند ضربه محکم بر پشت و پهلوی خر میزند.......
خر فرار میکند و جان علی آسوده خاطر دروازه قلعه را میبندد!
اما بعد از لحظه یی صدای هق، هق و ناله خر از پشت دروازه قلعه خواب و آرامش را از چشم همگان ربوده بود! طوری که جان علی مجبور گردید تا برای وی دروازه قلعه را باز نماید.....
هم ز مان با نشست اولین برف، زن عمو ام فرزند پسری به دنیا آورد!
هر سال با آغاز سرما و زمستان، سرفه نمودن زن عمو شدت بیشتر ی میگرفت که، طبق معمول کسی به ان توجه ننموده و اهمیتی نمیداد!
اما ان سال وی بیش از هد سرفه مینمود! تا این که سرفه و نفس تنگی، وی را در بستر انداخت!
از دکتر و در مان خبری نبود و زن عمو نظر به توصیه آن ها یی که تجربه یی داشتند، تنها ترین دارا یی اش را که، عبارت از مرغ ی بود، ان را ذبح نموده و از گوشت و استخوان آن برایش سوپ درست نمود! تا؛ شاید شفا یابد!
اما بخت با وی یار نبود و سرفه کردن وی بیشتر و بیشتر میگردید!
یک روز تنگ غروب؛ پدرم و یکی دوتا از مرد های ده مان، زن عمو ام را به درون لحاف ی انداخته و از چهارگوش لحاف گرفته و وی را در مهمان خانه انتقال دادند! فردا صبح که ما بچه ها از خواب بیدار شدیم، زن عمو وفات کرده بود!
از زن عمو ام دو تا فرزند پسر به جا مانده بود که کوچک ان بیشتر از دو ماه سن نداشت و بزرگ ان که، هم سن و سال من بود، شدیدا از کمبود حافظه و هوش، رنج میبرد!
زنده گی پسر بزرگ تر عمو ام که، (ظفتو) نام داشت! خود حکایت ی است از، اقیانوسی از بی عدالتی ها!
مطمئنم که، اگر به باز گو یی زنده گی وی بپردازم! بدون شک خواننده گان این سطور، فکر خواهند نمود که، به اغوا رفته و گزافه گویی می نمایم! همین قدر میتوانم بگویم که، انسان ها هم در محبت و مرهم گذاشتن ها، تا به سر حد لایتناهی مهربان اند و هم چنان در معکوس این قضیه در قساوت و بی رحمی انسان ها حد و مرزی را نمیتوان تعیین نمود...
بعد از وفات نمودن زن عمو، مسئولیت رسیده گی به کودک وی، به گردن عمو ام افتاد!..... و خدای من... عمو ام چقدر برای انجام چنین کاری؛ نا مناسب!
کودک همواره از عدم موجودیت آغوش گرم و محبت آمیز مادر، و گرسنگی رنج میبرد! و به همین خاطر همیشه، می نالید!
و عمو ام از صبح تا شب کارش شده بود تر و خشک نمودن طفل و تکان دادن ان بر روی دست هایش!
به عمو ام نگاه میکنم غم و اندوه از تمام وجود اش میبارد! قامت اش خمیده و چین و چروک ها یی بر چهره اش پدیدار گشته بود....
عمو ام که ان موقع حدود سی سال اش بود، دیگر تا پایان عمر اش بدون زن ماند!
خودش نی استعداد و قابلیت زن کردن را داشت و نی هم اختیار اش را و کسی دیگر به این فکر نیفتاد....
معمولا در مناطق هزاره جات اطفال را به درون گهواره ها می خوابانند! اما از شانس بد عمو ام! یگانه گهواره موجود در خانه را، نوزاد شفیقه خانم اشغال نموده بود!
از مدت ها قبل مقداری شیر خشک در پاکت ی به درون صندوق شفیقه خانم موجود بود!
میگفتند - شیر را موقع که پدرم در لین ترکستان کار می کرده، با خود آورده است!
یکی دو مرتبه موقع که قفل بزرگ صندوق شفیقه خانم باز شده بود! ما بچه ها یواشکی، ان را مزه نموده بودیم و به ما توصیه شده بود که: شیر تاریخ اش گذشته، متوجه باشیم!
اما! از همین شیر خشک موجود تاریخ گذشته، پسر عمو ام را تغذیه مینمودند!
شیر را با آب حل نموده و به درون شیر چوش میریختند و بعد به نوزاد میدادند!
خدای من هیچ گونه نورم و اندازه یی وجود نداشت! به همین خاطر شیر غلیظ از سوراخ شیر چوش رد نمیشد! که در نتیجه طفل گرسنه، بیشتر تحریک گردیده و گریه مینمود!
وبه همین خاطر، هر روز که سپری میگردید توسط عمو ام اندازه سوراخ پستانک شیر چوش بزرگ و بزرگ تر می گردید؛ تا به اندازه یی که دیگر انگشت کوچک ما بچه ها به راحتی به درون سوراخ ان جا میگرفت!
نوزاد نا آرام و بی قرار بود! گویی خداوند، وی را برای نالیدن و گریه کردن آفریده است! و عمو ام صبور، آرام و با دنیا ی از حوصله مند ی خودش را وقف کودک اش نموده بود!
و این پدرم بود که، هر موقع ی که از نالیدن بیش از حد طفل به تنگ می آمد، پرخاش کنان به عمو ام داد میزد:
- او بچه، او جوانک مرگ! تو مرده یی که طفل این قدر ناله میکند؟؟!...
حدوداً یک ما ه ی از وفات زن عمو ام نه گذشته بود!
صبح طبق معمول زمستان ها وضو می گیرم و نماز میخوانم و بعد از نماز با صدای بلند شروع میکنم به قرآن خواندن!
بر خلاف روز های دیگر، پسر عمو ام گریه و ناله نمیکند و آرام خوابیده! به درون خانه، تنها این صدای قرآن خواندن من است که شنیده میشود!
این که میگویم طبق معمول زمستان ها، به این خاطر که، تابستان ها، سرگردانی که؛ ان را کار نامش گذاشته اند فرصت ی برای قرآن خواندن باقی نه میگذاشت....
ان روز من در میان قرآن خواندن، صدای آرام و مظلومانه عمو ام را میشنوم که، به پدرم میگوید:
- لا لی «نصر و» تمام کرده....
و من! بعدا فهمیدیم که پسر کوچولو ی عمو ام وفات کرده است.....
معمولا بعد از مردن کسی، کسی دیگری هست تا بر جنازه شخص فوت شده اشک میریزد و گریه مینماید! اما نصر و پسر عمو ام ان قدر یتیم بود که، من ندیدم تا کسی در مرگ وی قطره یی اشک ریختانده باشد....
ادا مه دارد!
گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند طبیبان دائما مخلوق را رنجور می خواهند همیشه مرده شویان راضی اند برمردن مردم بنازم مطربان را،خلق را مسرور میخواهند