'
نا وقت های شب، بعد از آنکه ظروف را میشویم و در الماری آشپزخانه جابجا می نمایم. ماری جان، از راه پله های که به پشت بام وصل میگردید، لحاف کهنه یی را به من میدهد و میگوید: برو در صفه (بالکن) بخواب. دیر شده صبح زود باید از خواب بیدار شوی... لحاف را می گیرم و بعد در وسط حیات بین چمن ها شروع میکنم به تکاندن ان. یک عالمه گردو خاک به هوا بلند میشود. حفیظ پسر مدیر، با پرخاش و عصبانیت به من داد میزند: جعفر، تو دیگه چی آدم احمقی هستی!؟ دلت برای این گل و گیاه هم نه میسوزد! برو گم شو در کوچه لحاف ات را بتکان. من در حالیکه به طرف کوچه میروم، از پشت سرم سخنان حفیظ را میشنوم که میگوید: - چقدر خون دل در کار هست تا این مردم، تمدن یاد بگیرند.
یکی از دیگر، حیوان تر اند... در گوشه یی برنده، لحاف را دولا انداخته و در بین ان دراز میکشم. نصف ان دوشک ام است و نصفه دیگر ی هم لحاف ام. خسته ام، سخت خسته. گرمای مطبوعی را از موزائیک های کف برنده در زیر بغل ام احساس می کنم. نفس عمیقی کشیده و به کهکشان و راه شیری آن چشم میدوزم؛ و در آن دور ها در دل آسمان کبود، انبوهی از ستاره ها با شیطنت و شوخی خاصی، داشتند به من، چشمک میزدند. لحظه یی، به فکر فرو می روم؛ خود و آینده ام را در لبه پرتگاه سخت وحشت انگیز و مبهمی، احساس می نمایم.... خدا جان ف به داد ام برس! غرق خوابم که، صدای ماری جان از خواب بیدارم میکند:
- جعفر چرا مثل مرده ها افتاده یی!؟ یا الله زود باش بلند شو... سراسیمه و خواب آلود، سر جایم مینشینم.
ماری جان (ش کوکو) چند جفت کفش و قوطی واکس ی را نشان ام میدهد و میگوید:
- اینه، همی کفش ها را رنگ بزن! کوشش کن تا خوب براق شوند. بخصوص کفش های مدیر جان را. و بعد در دهلیز شروع میکند به خشک کردن موهایش با سیشوار. از چاک یخن نیمه باز پیراهن خواب وی، کلوچه سینه های سفید ش گاه گاهی نمایان می گردید...
سخت سرگرم واکس زدن کفش ها هستم. تا به گفته ماری جان آنها را کاملا براق بسازم. که بالای سرم کسی را احساس می کنم. نگاه میکنم، فریبا را با تمام تنازی بالای سرم می بینم، که چند جلد کتاب در دست دارد. با لبخندی زیبا یی کتاب ها را به من داده و میگوید: - بوبو جانم میگه: که، کتاب و مکتب را دوست داری. اینه چند جلد کتاب صنف ششم هست، بگیر و بخوان... دلم از شوق، به اندرون سینه ام به تپیدن میگرد. به سختی اشک هایم را نگه میدارم. ساکت و آرام، کتاب ها را از فریبا میگیرم. بدون آنکه حتی از وی، تشکر ی بنمایم..
... با خود فکر میکنم: پس در این دنیا، آدم های خوب هم پیدا میشه..
از درون اطاق صدای ماری را میشنوم که به فریبا میگوید:
- هزاره خر بار کش را چی به کتاب خواندن....؟!
فریبا در حالیکه صدایش به وضوح شنیده میشد، به مادرش میگوید:
بو بو جان! ای کم بخت چی گناه کده که از پدر و مادر هزاره متولد شده است؟ ماری جان:
جان مادر تو هنوز خورد هستی و به ای گپ ها نه میفهمی....
دلم به درون درد، فشرده میشود و بغضی در گلویم مینشیند! هزاره بودن هم بد دردی هست. ها؟!..
کتاب ها را همچون گنج بی پایان و فنا ناپذیری بر قلبم می فشارم. و از داشتن ان، دنیای از سعادت و خوشی وجود ام را سرشار می سازد. و در دلم احساس قدر دانی عمیقی نسبت به فریبا، جوانه میزند.
دیگر کوشش می کنم تا زودتر کار هایم را به پایان برسانم؛ تا فرصتی برای خواندن کتاب ها، داشته باشم.
تند و تند شروع میکنم به جاروب کردن سالن ها. بعد اطاق های خواب، دهلیز، حیاط، راه رو ها، راه پله و... و بعد همین طوری ظرف ها را تند و تند می شویم و...
نزدیکی های ظهر عرق پر در گوشه یی مینشینم و لای کتاب ی را باز نموده و شروع میکنم به ورق زدن ان.
ماری جان، در آشپز خانه مصروف است. و رادیو بزرگ چوبی، دارد آواز ی از ظاهر هویدا را پخش میکند:
سکینه مست و مست سکینه
شدم آواره از دست سکینه
خودم مست سکینه
سرم مست سکینه
دلم مست سکینه....
ماری جان، با پرخاش و سروصدا، مرا به درون سالن صدا میزند. نزدیک اش میروم. با چهره کاملا خشن و ناراضی، قالی های کف سالن را نشان ام میدهد و داد میزند:
- جعفر! این دیگه چطوری جارو کردن است؟ چرا همه جا چتل و کثیف است! برو زود جارو را بگیر از نو سالن را جارو بزن. بعد هم میز و شیشه ها را پاک کن. تخم حرام یک عالمه کار مانده، نشسته برای من کتاب میخواند. بقه و یخمالک... میبینم قالی ها تمیز اند. اما چیزی نه می گم و میرم دنبال جا رو...
هر چی کوشش کردم تا در جریان روز وقتی را برای خواندن کتاب ها ذخیره نمایم، موفق نه شدم. کار های روزانه ام را که انجام میدادم، بعد ماری جان تبری دستم میداد تا چوب بشکنم و یا هم پارچه کهنه و سطل ابی را دستم میداد تا شیشه ها و پنجره ها را بشویم.
شب ها هم که بعد از ختم کار روزانه، نور لامپ برنده (بالکن) ماری جان و مدیر را اذیت مینمود و...
روز ها، هفته ها، و ماه ها همین طوری داشت یکی پشت سر همدیگر، سپری میگردیدند. من بودم و کار های خانه مدیر. کار ها هم که هر گز پایان ی نداشت. اوایل کوشش میکردم که کار هایم را تند و تند انجام بدهم،. تا فرصتی برای خواندن کتاب داشته باشم.. اما ش کوکو (ماری جان) همیشه کار ی جدیدی برایم دست و پا مینمود و هر گز نه میگذاشت تا بیکار بمانم.
صبح زود هنوز چشمانم در خواب می بود که، خمیر را در نان وا میبردم. بعد از بازار باید خرید می کردم. معمولا بعد از خرید که به طرف خانه بر میگشتم، بچه ها دسته دسته به طرف مکتب میرفتند. خدای من! چقدر برایم مشکل بود. با چه حسرت و آه که، به کیف و کتاب ان ها نگاه نه میکردم...
به خانه که می رسیدم؛ طبق معمول همیشه گی در آشپزخانه مقداری چای و گیلاس شکر و مقداری نان را در جای معین ی برایم میگذاشتند.
چای ام را میخوردم و بعد باید ظرف ها را میشستم. بعد جاروب نمودن اطاق های خواب، سالن ها، دهلیز، حیات، گاراج و... خدای من پدرم درمی آمد و کار ها هم خلاصی نداشت. بعد از غذا خوردن ظهر، بازهم باید ظرف ها را میشستم. بعد نوبت آب دادن به سبزه و چمن و درخت ها میرسید... داس را میگرفتم و جاهای که علف شان بلند شده بود، درو میکردم. اگر وقت میداشتم اون وقت باید تبر را میگرفتم و چوب ریز میکردم. نزدیکی های غروب، باز هم دنبال خرید به بازار میرفتم... شب دیرتر از همه، لحاف رنگ و رو رفته ام را گرفته و در بالکن سرم را میگذاشتم و خواب ام می برد.
از و درس و مدرسه هم به غیر از همان چند جلد کتاب ی را که فریبا به من داده بود، دیگر هرگز خبری نشد.
خودم را همچون کره خر ی احساس می نمودم که، بر وی افسار ی زده و بر پشت اش پالانی گذاشته اند. و تا میتوانند میخواهند از وی کار بکشند...
ان روز چندین دفعه در بازار دنبال خرید رفتم. آخیر ماری جان تصمیم گرفته بود که ان شب همه اعضای فامیل دور یک سفره جمع شده، و به گفته وی یادی از گذشته ها بنماید.
قبل از همه فاروق خان با خانم اش ناهید جان زنگ درب خانه را به صدا در آوردند. آخر ان ها چند کوچه آنطرف تر در همسایه گی مدیر زنده گی می کردند. بعد هم حفیظه خانم با شوهر و بچه هایش پیدا شدند. نجیبه جان و شوهرش هم که در همسایه گی مدیر در همین حیاط زنده گی میکردند
ظهر ماری جان بو لا نی گند نه، همراه با اشک درست کرده بود. راستش را بخواهید، در منطقه ما از
بو لا نی خبری نبود. به همین خاطر هم این اولین باری بود که بو لا نی میخوردم.
ان روز صبح زود دختر عمه ام نیز آمده بود تا به در کار های آشپزی، به ماری جان کمک بنماید.
از میان داماد های جناب مدیر، خبر داشتم که فاروق خان افسر ارتش است. به قول دختر عمه ام که میگفت:
- فاروق خان، صاحب منصب کلان رتبه یی هست...
نجیبه هم که شوهر اش معلم بود. اما حفیظه خانم را نه میدانستم که شوهر اش به چی کار و وظیفه یی مشغول هست.
از میان دامادها ی جناب مدیر، فقط همین شوهر حفیظه خانم بود که، به فارسی روان صحبت می توانیست. فاروق خان و شوهر نجیبه خانم، به مشکل و لهجه غلیظ به فارسی گپ میزدند.
معمولا داماد ان، در بین خود به پشتو (زبان افغان ها) صحبت میکردند...
افتاب، با شدت هرچه تمام تر میتابید و من ظرف ی در دست به طرف بازار رو. ان بودم. فاروق خان اسکناس پنجاه افغانی را به من داده بود، تا از بازار شیر یخ (بستنی) بخرم. گفته بودند، که موقع بر گشتن باید سریع حرکت کنم، تا شیر یخ آب نه شود. به همین خاطر، عرق پر و نفس زنان به خانه بر میگردم. داماد های مدیر و حفیظ پسر وی در برنده روی قالی بزرگ ی داشتند ورق بازی میکردند.
فاروق خان همین که چشمش به من میخورد، صدایم میزند:
هزاره گی بچیم، آمدی؟ چی زود، بیار ببینم چه آوردی؟!
با ظرف بستنی نزد اش میروم. ظرف را از ام می گیرد و داخل ان را نگاه میکند و بعد میپرسد:
- هزاره بدل بچیم! همه پول هارا شیر یخ خریدی؟
من که نه میدانم هزاره بدل یعنی چی؟ اما نا گزیر جواب میدهم:
- بلی همه پول ها را خریدم!
شوهر نجیبه در حال که با ورق محکم به زمین میکوبد، میگوید:
همو بینی تو گرو میگذاشتی و یک کمی شیر یخ بیشتر می آوردی! هوا خیلی گرم است، شیر یخ در همی گرما خیلی کیف دارد. فاروق خان با خنده میگوید:
ای بیچاره بینی هم که نداره تا گرو بگذارد!
همه گی میزنند زیر خنده ها.. ها.. ها..
با خود فکر میکنم: شاید هزاره بودن من هم مثل یتیم بودن، خود یک درد است؛ درد که در سکوت خود تا پیایان عمر محکوم به تحمل ان میباشم....
ادامه دارد
گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند طبیبان دائما مخلوق را رنجور می خواهند همیشه مرده شویان راضی اند برمردن مردم بنازم مطربان را،خلق را مسرور میخواهند