'

تقویم امروز

امروز : شنبه
30. ثور (اردیبهشت) 1391
28. جمادي‌الثاني 1433
20. می 2012


یتیم! قسمت پانزده

jaghori.netآن شب در زنده گی ام اولین بار ی بود که، لامپ و روشنایی ان را می دیدم. تا حالا ما بودیم و همان به اصطلاح چراغ موشک. چراغ کوچک فتیله ای نفتی که از شیشه رنگ کفش درست اش کرده بودند. خدای من! آله یی بیضوی شکل و تشعشع نور از ان!!؟ برایم خیلی جالبیت داشت. گر چند چشمانم را آزار میداد؛ اما من اهمیتی نه میدادم و مدت ها به لامپ خیره شده و نگاهش می کردم. گاهی حلقه چشمانم را کوچک تر می نمودم. آنگاه از یک دایره کوچک، تشعشع نور های رنگارنگ و گوناگونی را به نظاره مینشستم. چشمانم را آب میزد، آن را پاک کرده و دوباره ادامه میدادم...  این جا در خانه عمه ام هیچ کار و وظیفه مشخصی نداشتم. از صبح تا به شب در کوچه ها برای خودم ول بودم.

عمه و فامیل اش نیز از من هر گز نه پرسیدند که برای چه به کابل آمده ام. انگار که هیچ، اتفاق مهمی رخ نه داده باشد. و از فامیل خودمان هم کسی به دنبال ام نیامد. خوب! آدم که یتیم شد سرنوشت اش همینه دیگه. درون حویلی که عمه ام زنده گی می نمود، همیشه شلوغ بود. آخر آن جا چندین فامیل با هم زندگی می کردند. عمه و شوهر عمه ام، دختر عمه و شوهرش و بچه هایش و دو فامیل دیگر.

 

ان جا به درون یک چهار دیواری، اطاق های گیلی تنگ به هم چسپیده بودند و، وسط حیات چاه آبی بود. و کمی آن طرف تر؛ تنور نان پزی و یکی دوتا هم دیگدان سیاه.

بچه های کوچک، از صبح تا به شب درون همین حیات ول بودن و در میان خاک ها بازی می کردند. حیات خشک و خالی بدون حتی یک درخت. بچه ها ی کوچه و محل زیاد اهمیتی به من نه می دادند و من نیز که از سرو وضع لباس هایم خجالت می کشیدم زیاد به خود جرات نه میدادم تا به ان ها نزدیک شوم.  بچه ها اکثرا در داخل میدان کوچک خاکی، که در حاشیه خانه ها موقعیت داشت، فوتبال بازی میکردند.

این میدانی، معمولا بعد از ظهر ها پر بود از بچه ها. ان ها با سرو صدا فوتبال بازی میکردند و من در گوشه یی مدت ها به تماشای شان می نشستم!. برایم تا اندازه یی نا مفهوم مینمود؛ چند تا آدم، با تلاش و کوشش لجوجانه و خستگی ناپذیر، به دنبال توپ ی میدویدند - جنجال، سرو صدا و حتی گاهی همدیگر را فحش و ناسزا میگفتند. به هر حال آرزو میکردم تا من نیز در میان آنها بودم و...

حالا دیگه به غیر از یتیمی، دنیای تلخ غربت نیز روح و روانم را میآزرد. تنهایی و یتیم بودن درد تلخی هست. ها؟؟!

این جا در کابل، دیگر همه چیز برایم تازه گی داشت. محیط، منطقه، آدم ها. حتی، بازی بچه ها...

عمه ام سه تا نوه داشت. و من خیلی زود با نوه بزرگش که تقریبا با هم همسن و سال بودیم، زبان مشترک پیدا نموده و با هم رفیق شدیم. او مکتب نه میرفت و من تا حالا ندانستم که چرا. نه میخواستم تا زیاد افسرده باشم. صبح ها، بعد از خوردن چای صبح با نواسه عمه ام میزدیم بیرون. او در همین منطقه متولد و بزرگ شده بود. منطقه (افشار سیلو).

 

آن موقع، افشار کوچک بود. و او؛ تمام کوچه پس کوچه های محل را بلد بود. مثلا، می دانست که از دیواره کدام باغ راحت میشه بالا رفت. داخل کدام باغ سیب است و کدام دیگر، توت و زرد الو، کجا ناک زیاد دارد و کجا هم آلبا لو و گیلاس... من با وی کاملا شاد بودم. کیف داشت از دیوار بالا رفتن و زردآلو دزدیدن و باغبان را سر کار گذاشتن. در داخل یک باغ سگ بزرگی ول بود. ما از پایه برق بالا میرفتیم و بعد شروع میکردیم به زردآلو کندن. سگ بیچاره اون پایین نیش و دندان نشان میداد و غف میزد. اما، ما؛ خیلی راحت کار مان را می کر دیم و به سک و غف هایش اصلا اهمیتی نه میدادیم. و از همان بلندی ا باغبان را نیز کاملا زیر نظر داشتیم. باغبان پیر، از کنج دیگر باغ با چماقی فحش داده به ما نزدیک میگردید. و همین که در چند قدمی ما میرسید، خیلی راحت ما خودمان را به درون کوچه می انداختیم و پا به فرار میگذاشتیم.

اما از شما چی پنهان، دلم برای درس و مکتب یک زره شده بود. خیلی دلم میخواست تا دوباره سر کلاس نشسته و به درس و مکتب ام ادامه بدهم. اخ خدا جان! که دلم برای تخته سیاه چقدر تنگ شده بود. تخته سیاه و گچ سفید (تباشیر)! خوب میدانستم که این راهی که من میروم؛ به ترکستان است. اما چی میتوانستم انجام بدهم. فقط منتظر معجزه در تقدیر ام بودم.

میدانستم که برادر بزرگ مادری ام، در کابل درس میخواند. اما آدرس دقیقی از وی نداشتم. یادم مانده بود که او در نامه یی برایم مادرم نوشته بود که؛ در مدرسه علمیه آقای کاشفی دارد درس میخواند. اما این که این مدرسه در کجا ی کابل موقعیت داشت، نه میدانستم. بعد از ان که یک مقداری روحاً به خود آمدم و با درو برم آشنایی پیدا کردم، تصمیم گرفتم تا برادرم را پیدا کنم. اما چی چطوری؟!

از اطرافیان م از هر کسی که پرسیدم، کسی نمیدانست که مدرسه آقای کاشفی در کجا موقعیت دارد. بلا خره بعد از پرس و جو ها، به من گفته شد تا به کارته سخی بروم. می پرسم کارته سخی کجاست؟!

کوهی را که در روبرویم قرار داشت، نشان ام میدهند و میگن در پشت همین کوه...

بند کفش هایم را محکم میبندم. از کوچه ها عبور نموده و داخل بازار افشار گردیده، و از ان جا موازی با جاده ماشین رو، به حرکت میافتم.

 

بازار افشار را پشت سر میگذارم، از اکادمی پولیس میگذرم. چشمم به ساختمان انستیتو ت پلیتخنیک میا فتد خدای من! این ساختمان چقدر به نظرم ایده یال میا ید و آدم های داخل ان چقدر خوشبخت. ساختمان ها ی ان را به دقت از نظر می گذران م. تعدادی از محصلین در محوطه ان در رفت و آمد بودند. و من لحظه یی خودم را در میان آنها تجسم نمودم. خوشبختی و سعادت مطلق... از پیاده رو درون محوطه انستیتو ت، دختر خانم جوان و زیبایی از مقابلم میگذرد. با حسرت به وی نگاه میکنم. به من نظر ی میاندازد و میگوید:

- هزاره موش خور تو دیگه چی گم کدی؟!

از ان همه ظاهر زیبا و آراسته، اصلا توقع چنین حرفی را نداشتم. از خشم نفرت و کینه مملو میشوم، از او با همه یی تیپ و شیب اش استفراغ ام میگیرد...

 

براه ام ادامه میدهم. کمی پایین تر از گردنه باغ بالا، روبروی سینما یی، پسربچه کوچک ی به درون سینی آلومینیومی داشت خیار (باد رنگ) میفروخت. آهسته و با احتیاط به وی نزدیک میشوم. هوا گرم و تفدیده بود و من هم خسته شده بودم. کمی دور تر از وی در زیر سایه یی مینشینم. به چهره وی به دقت نگاه میکنم. تا مطمئن شوم که او هم هزاره است؟.

به سینی و باد رنگ ها نگاه میکنم. چند عدد باد رنگ درشتی که به زردی گراییده بودند و چند تا ی دیگر هم هنوز سبز بودند. پسرک با لهجه نیمه کابلی و نیمه هزاره گی به من میگوید

: - بچه قوم بیا باد رنگ بخر نی! جواب میدهم: - مه که پول ندارم برادر!

-: معلوم میشه که تازه از آزره آمدی! جواب میدهم -: بله!

-: این جا چی میکنی!

-: میخواهم برم کارته سخی، پهلوی برادرم. او در مدرسه آقای کاشف درس میخواند.

-: چرا با ملی بس نه میروی؟!

-: من که گفتم پول ندارم!

-: هی بابا تو هم عجب دیوانه هستی! ملی بس که از تو پول نه میگیرد؛ تنها از کلان ها پول میگیرند... -: من بلد نیستم، در شهر گم میشوم. به من گفته اند که کارته سخی در پشت همین کوه است. خوب پیاده میروم چه اشکالی دارد ها؟!

 

-: راست گفته اند، اما من تا حالا نه دیده ام تا کسی پیاده بره کارته سخی.. و بعد راه باریکی را که از سینه کوه عبور نموده بود، به من نشان میدهد و میگوید: اونه همون راهی که ار بغل کو رفته بالا، از همون جا برو، به کارته سخی میرسی! میخواهم حرکت کنم، اما میایستم و به وی میگویم: اگر خانه تان نزدیک است، یک کمی آب خوردن به من بده. سخت تشنه ام است.

-: خیلی خوب! تو مواظب باد رنگ ها یم باش؛ من همین حالا برایت آب می آورم.... و به طرف در ب خانه یی شروع میکند به دویدن...

کارته سخی را هم زیر و رو میکنم> اما؛ از مدرسه آقای کاشفی اثری نه میبینم. چندین دفعه از سینه کوه بالا و پایین میروم. هوا گرم است و بوی گندیده گی جوی فاضلاب سخت آزارم میدهد. اما دست از جستجوی برادرم بر نه میدارم. آدرس را همیشه از هزاره ها میپرسم. ماشاءالله که کم نیستند جوالی، تبنگ فروش و... دنبال کوچک ترین آ درسی را که به من میدهند، با دقت تمام میروم. مدرسه آقای واعظ مسجد غزنیچی ها و... اما از مدرسه آقای کاشفی بازهم خبری نیست که نیست...

نه میدانم که چطوری یک دفعه سر از پل سرخ در آوردم. از درون کوچه خاکی، همین طوری دارم میروم و دیگر رمقی در پاهایم نمانده بود. آخوند جوانی از روبرویم دارد میاید. نگاه میکنم، معلوم است که هزاره است. خوش حال میشوم. روبرویش که میرسم، میاستم و سلام میکنم. او نیز توقف میکند و با مهربانی جواب سلام ام را میدهد. از وی میپرسم:

- آقا! شما مدرسه آقای کاشف را میدانید که در کجا موقعیت دارد؟؟! جواب میدهد.

-: مدرسه آقای کاشفی که در افشار است! جواب میدهم.

-: من در افشار زیاد پرسیدم، کسی که بلد نبود... تمام روز را همین طوری سرگردان ام... جواب میدهد.

-: از سر و رویت معلوم است که خیلی خسته شده ای! مدرسه آقای کاشفی را میخواهی چکار؟!

 

-: برادرم آن جا درس میخواند!

-: خیلی خوب!

افشار را که بلد هستی؟! جواب میدهم: بله، کم و بیش بلد هستوم!

- خوب؛ تو اول زیارت آقای بلخی را پیدا کن؛ بعد از اون جا میتوانی خیلی راحت مدرسه آقای کاشفی را پیدا کنی. از هر کسی که بپرسی، نشان ات میدهد! تقریبا پهلوی هم هستند.

از وی تشکری نموده و جدا می شوم.

 

سرم به کابل فلزی درشتی که پایه بتونی برق را نگه داشته بود اصابت میکند، سخت دردم میگیرد، اما به خود نه می آورم و از جناب ملا دور میشوم. کوشش میکنم تا بیشتر حواس ام را جمع کنم.

حوالی بعد از ظهر برادرم را به درون اطاق مدرسه؛ در حالیکه در خواب عمیقی فرورفته بود، پیدا میکنم. خدای من دلم از شوق در سینه ام میتپد. به برادرم نگاه میکنم غرق خواب است. سراسر وجود م مملو از محبت وی میگردد. خیلی دلم میخواهد تا همراه اش حرف بزنم. برایش بگویم که، خدا را شکرکه ترا پیدا کردم. اما دلم نمیاید تا از خواب بیدارش بنمایم. در کنج اطاق وی بالای پلاس کهنه یی سرم را میگذارم و در خواب عمیقی فرو میروم.

 

با صدای اذان از خواب بیدار میشوم و سخت احساس گرسنگی می کنم. بلند میشوم و مینشینم. از برادرم خبری نیست. بوی متبوع شور با، به اندرون اطاق پیچیده بود و دیگ کوچکی بالای منقل برقی، داشت قل قل می جوشید.

بیرون هوا تاریک گردیده بود. برادرم بعد از ختم اذان و نماز، با یک دسته تره و تربچه (گنده نه و ملی سرخک) داخل اطاق میشود. همدیگر را در آغوش میگیریم. از این که وی را پیدا کرده بودم، بینهایت خوش حال بودم.

 

بعد از ان همه سرگردانی ها و خستگی، شور با «اشکنه» سیب زمینی آن شب با سبزی خوردن، چی کیفی داشت خدای من.

 

فردای ان روز با اتفاق برادرم به مر کز شهر میرویم. او از لیلامی «کهنه» فروشی برایم پیراهن سفید آستین کوتاه و شلوار مشکی و یک جفت کفش خریداری می نماید. لباس های کهنه ام را به درون سطل اشغال میریزد.

جلو ایینه ای به خودم نگاه می کنم؛ خدای من کلی عوض شده بودم.

همین طوری که داشتیم میرفتیم، جلو آب کشمش فروشی می رسیم. خیلی دلم میخواهد تا از اون آب های رنگارنگ درون شیشه ها، برادرم چیزی برایم بخرد. اما او، نه میخرد و من آزرده میشوم...

از خلال صحبت های برادرم این چنین دستگیر ام میشود که او میخواهد تا در اولین فرصت مناسب دوباره مرا سر مکتب و درس هایم باز گرداند، چیزی را که من هر گز نه میخواستم...

به خانه عمه ام بر می گر دم. همگی از تعجب دهن شان باز میمانند. عمه ام با تعجب و ناراحتی میپرسد

-: ای لباس ها را از کجا کردی و این یکی دو روز در کجا بودی!؟؟ جواب میدهم!

-: محمد برادرم را پیدا کر دم. من که گفته بودم او در کابل درس میخواند و بعد با غرور ادامه میدهم: این لباس ها را هم برادرم برایم خریده است.....

 

بعد از مدتی کوتاه عمه ام و فامیل اش تصمیم گرفتند تا به هزاره جات بر وند. از شنیدن این خبر دلم به درون سینه ام فرو ریخت. خدای من، پس من چی میشوم؟ به کی پناه ببرم؟ دختر بزرگ عمه ام نظر لطفی نسبت به من داشت. مشکل ام را با وی در میان میگذارم؛ در حالیکه اشک هایم همین طوری داشت می ریخت. میگوید: تو ناراحت نه باش جان آغی! مادر جان محمد همین جا میماند. من سفارش می کنم که از تو مواظبت بکند. مادر جان محمد، خواهر کوچک تر وی بود. یعنی دختر دوم عمه ام....

 

یک روز صبح زود، از خواب بیدارم کردند.... و من با چشمان اشک آلود با عمه و فامیل اش خدا حافظ ی نمودم و تلخ گریستم....

بعد از رفتن ان ها با دختر عمه ام (مادر جان محمد) شروع به زنده گی نمودم.

مادر جان محمد همراه با شوهر پیر اش و تنها ترین فرزند شان (جان محمد) در داخل باغ بزرگ ی زنده گی میکردند. در گوشه باغ دو اطاق گلی، با درب و پنجره دود زده موقعیت داشت، که سوسک های بزرگ همیشه در ان جا در حال گشت و گذار بودند. راستش از شما چی پنهان، من هرگز جرات نه میکردم تا در ان جا داخل شوم. باغ از خودشان نبود. فکر میکنم صوابی در ان جا زنده گی مینمودند. شاید هم به گونه نگهبان، نه میدانم!؟؟

 

پدر جان محمد در کار های ساختمانی به عنوان کار گر روز مزد کار میکرد. قد ش خمیده بود و موهای سرش کاملا سفید شده بود. دختر عمه ام (مادر جان محمد)، مثل صدها زن و دختر جوان هزاره، در خانه های متمولین قوم برتر (افغان ها) مشغول کلفتی بود.

دختر عمه ام خیلی زود برای من نیز از همین تیپ کار ها، دست و پا نمود. و قرار شد که من نیز در خانه یکی از متمولین به عنوان خدمه مشغول کار شوم. دختر عمه با منت به من تفهیم مینمود که باید خیلی ممنون وی باشم که، او برایم چنین کاری را دست و پا نموده است: آخر به هر کسی و ناکسی که مردم اعتماد نه میکنند و...

 

... و من دلم در هوای مکتب و در س سخت می تپید. اما، نی در زیر بار ظلم و جفا شفیقه خانم. دیگر به هیچ قیمتی حاضر نبودم تا نزد ان ها بر گردم. از شفیقه خانم و ظلم، زور گو یی و ناروا یی های وی سخت آزرده و گریزان بودم. زیاد تر دلم هوای ایران را در سر می پروارنید. اما برای ایران رفتن کلی پول نیاز بود که من نداشتم. نه میدانم! از کوچکی عاشق ایران بودم و... در منطقه جا غوری نیز منطقه ای بنام خاک ایران موقعیت دارد که همیشه دلم میخواست تا ان را از نزد یک مشاهده بنمایم. اما، تا حالا موفق نشده ام و....

ادامه دارد

میثم لو مانی، مینسک بلا روس.

 



ارسال این مطلب به شبکه های اجتماعی

ارسال نظر


شعر روز

گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند  طبیبان دائما مخلوق را رنجور می خواهند  همیشه مرده شویان راضی اند برمردن مردم  بنازم مطربان را،خلق را مسرور میخواهند