'

تقویم امروز

امروز : شنبه
30. ثور (اردیبهشت) 1391
28. جمادي‌الثاني 1433
20. می 2012


یتیم! قسمت یازده هم

jaghori.netچراغ فتیله یی نفت سوز به درون طاقچه می سوخت و با نور ضعیف و زرد رنگی، به خانه روشنایی می بخشید. ان شب جان علی و سید حکیم برای گوش دادن به اخبار رادیو، به خانه مان آمده بودند. طبق معمول همیشه گی پدرم اول به اخبار رادیو کابل گوش میداد و بعد هم به رادیو بی بی سی و...! اخبار دیگه تمام شده بود و از رادیو کابل موسیقی دل نشین در حال پخش شدن بود:

 

با دار چنگ میزنوم چنگ میزنوم چنگ؛ به ان موهای خوش رنگ.

آغا چنگ میزنوم چنگ میزنوم چنک، به ان موهای شب رنگ!

غم عشقت بیابان پرور و م کرد

مثال مرغ بی بال و پر و م کرد

به من گو یی صبوری کن صبوری

صبوری خاک عالم، بر سر و م کرد.

 

راد یو می خواند و من تند و تند اشعار ان را در گوشه کتابچه ام به یاداشت میگیرم. در حال که همه گی فکر میکنند که من دارم درس هایم را میخوانم. اما من بعد از ان همه کار خسته کننده روزانه، دیگر حال و حوصله یی برای درس خواندن را نداشتم.

پدرم به من میگوید:

- جعفر بچیم، همو چلم (قلیان) را تازه کو!

و من یا د گرفته بودم که چگونه توتون (تنباکو) را با آب نم بزنم و در کف دست هایم بمالم و بعد ان را در سر خانه چلم جا به جا نموده و بالای آن قوغ گذاشته و برای پدرم ببرم...

سید حکیم در حالیکه دود تنباکو از میان لبان اش به هوا پخش میگردد؛ میگوید:

- من که نه میفهمم؛ چرا به خاطر پشتونستان و بلوچستان ما با پاکستان دشمنی بنمایم.

- جان علی میگوید:

- آقا صاحب ای سیاست دولت است دیگه..... داود خان این طوری میخواهد و گذشته از ان دخالت در امور دولت، بازی با دم شیر است... از قدیم ها گفته اند شله تو بخور و پرده تو کن!

پدرم در حالیکه به ریشش دست میکشد، رو به سید حکیم نموده و میگوید:

- آقا صاحب، جمعه خان قاچاق بر مردم را برای ایران بردن جمع میکند. ایران نه میروی؟ بیا تا زمستان نشده، باهم بریم ایران. زمستان، مسجد – خانه، خانه و مسجد خسته کننده است...

سید حکیم به پدرم:

- و الله کشت و کار را هم که جمع کرده ایم! خیلی دلم میخواهد ایران بروم! کار و غریبی اش که به هر صورت همین که آدم به پابوسی امام هشتم میر سد، همی خودش یک عالم ارزش دارد. اما من که خرجی نه دارم، احمد علی خان.

پدرم میگوید:

- آقا صاحب در فکر خرجی نه باش، من برایت پول قرض میدهم. در ایران که به خیر کارکردی، قرض ام را پس بده...

سید حکیم از پدرم میپرسد: - از این جا تا به ایران، قاچاق بر چند میگیره؟!

پدرم: - از بازار سنگماشه تا به مشهد مقدس چهار هزار افغانی با ضمانت...

جان علی میگوید:

- و الله اگر در همین یکی دو سال خشک سالی، همی ایران نه میبود، شاید خیلی مردم منطقه، از گرسنگی تلف می شدند. از هر خانه ما که ببینی، یکی دو نفر در ایران کار میکنند. قربان دهلی که نفر کارگر در ایران ندارد، خیلی وقت ها شبدر تفت داده میخورند! پناه میبرم به خدا...

یک هفته بعد از این گفتگو ها، در یک روز بارانی پاییز، تعداد زیادی از مردان و جوانان ده و منطقه مان، سوار بر ماشین ی گردیده و روانه ایران گشتند. که، پدرم نیز در میان آن ها بود.

من در دل سخت حسرت میخوردم که کاش؛ بزرگ تر بودم و با مردان ده و منطقه مان از این جا رخت بر میبستم.

آخر ان روز ها ایران رفتن برای ما بچه تبدیل به یک آرمان و آرزو گردیده بود؛ به همین خاطر؛ چند نفر از بچه های مکتب نیز ان روز با بقیه مردان عازم ایران گردیدند و درس و مکتب را به امان خدا؛ رهایش نمودند.

بچه ها با سر و صورت چرکین و خاک زده به ایران میرفتند و بعد از مدتی در میان گل و سبزه عکس های شان را میدیدیم. خدای من اصلا باور مان نمیشد که این همان پسر بچه خاک زده ده و قریه خود مان باشد. از عکس های شان معلوم میشد که کلی عوض شده اند...

چند هفته یی از رفتن پدرم به ایران نه گذشته بود که مکاتب تعطیل شدند!

پارچه نمرات ام را از مکتب گرفته و روانه خانه گردیدم. اما دلم هرگز هوای رفتن به خانه را نداشت؛ یعنی خانه یی نداشتم تا ان جا بروم. چگونه خانه یی که در ان مادر نباشد، ان را خانه نامید.

مدت ی را سرگردان و بدون هدف این طرف و ان طرف پرسه زدم؛ اما یک وقت متوجه گردیدم که ناخود آگاه به طرف قریه و ده مادرم روان هستم!

گر چند میدانستم که فوق العاده ریسک می نمایم و بابت این کارم بعدا یک کتک مفصل خواهم خورد، اما تصمیم گرفتم تا به دیدن مادرم بروم. کتک خوردن را نیز قبول داشتم...

و با گرفتن این تصمیم گویی دوباره زنده شد م...

بعد از پرس و جو فراوان در یک بعد از ظهر پاییز مادرم را دوباره باز یافتم!

از قضا مادرم در ان لحظه در بالای بلندی یی ایستاده بود که من تقریبا از دور وی را میدیدم!

مادرم در نظر اول، به نظرم بیگانه آمد!

خدای من! این مادر من است که عروس کس دیگر ی شده است و..؟؟

مادر عزیز ترین است و مقدس ترین و یگانه ترین! چگونه میشود ان را با کس دیگری که برایم کاملا بیگانه و نا آشنا بود، قسمت بنمایم. و این موضوع سخت آزارم میداد... اما. اما مادر، در هر حالت ان مادر است و عزیز است و یگانه ترین!

جلو میروم، مادرم با خانمی دارد صحبت میکند... همین که چشم اش به من میافتد، بغل اش را باز نموده و بی اختیار به طرف ام میدود.

خدای من؛ هم دیگر را بغل میکنیم و قطرات ا شکم بر دامان مادر جاری میگردد.

گریه میکنم، خدای من چه گریه تلخی... ریه هایم را از هوای دل انگیز عطر متبوع بوی مادر پر نموده و تلخ میگیریم و مادرم نیز اشک اش جاری گردیده است.

خدای من؛ بوی مادر! مادر عزیز و یک دانه! مادر گم شده من و...

مادرم، به نوازش ام میگیرد و کوشش می نماید تا، آرامم بنماید. نگاه میکنم؛ خانم ی که داشت با مادرم صحبت مینمود نیز دارد اشک می ریزد...

به دهی که مادر ام زنده گی مینماید نظری میاندازم، بیشتر به مخروبه یی میماند تا به ده!

چند تا خانه خاکی تو در تو، و اطراف ان یک عالمه مخروبه! معلوم میشود که یک موقع ی ده بزرگی بوده است که کم، کم اهالی ان، از ان جا کوچید ه اند.

مادر ام از جلو و من از دنبال اش، به طرف خانه شان روان میشویم. پهلوی درب ورودی خانه، گاو بند است. که دوتا گوساله در ان جا دارند چرت میزنند و نشخوار می کنند!

 

از دهلیز تو در تو یی عبور مینماییم! به سقف ها نگاه میکنم، کاملا سیا. و چوب های تیرچه به گونه کج و کوله. داخل خانه نشیمن بیشتر به کاه دان شباهت داشت، تا به خانه! تعجب میکنم که مادرم این جا چه میکند و...

شب در پرتو نور کم رنگ چراغ نفتی، با مادرم تا ناوقت های شب از هر دری صحبت میکنیم. از خلال صحبت های وی میفهمم که شوهر او نیز به تازه گی ها به طرف ایران رفته است> اما چی طوری یک زن را در یک همچنین قلعه مخروبه یی تنها گذاشته و رفته است؟ نمیدانم! بخصوص میبینم که، مادرم چشم به راه نوزادی نیز میباشد...

صبح از خواب بیدار میشوم؛ میبینم مادرم در بالای جا نمازش نشسته و دارد تسبیح میکند. همین که میبیند بیدار شده ام، به نوازش ام میگیرد در حالیکه زیر لب دارد دعا ها یی را میخواند، هم زمان به سرو صورت من نیز دست میکشد! خدای من چه سعادت بزرگی و.....

مادرم بعد از مدتی به من میگوید:

- جان مادر بلند شو؛ بیرون برف باریده، من هر کار کردم تا راه چشمه را پاک کنم، نتوانستم..... خدا را شکر که تو این جا هستی...

از خانه بیرون میشوم و میبینم که، براستی برف سنگینی باریده. همه جا سفید! تنها بعضی از قسمت های از ویرانه های اطراف به گونه سیا هی های وحشتناک ی، دهن باز نموده بودند.

نگاه میکنم پارو در پهلوی درب است، ان را میگیرم و شروع میکنم به برف روبی!

بدون وقفه و خستگی ناپذیر، برف را پارو میکنم.

همین یک کلمه مادرم که گفته بود؛ خدا را شکر که تو این جا هستی به اندازه یک دنیا به من قوت و نیرو بخشیده بود. راه را پاک میکنم و بعد در پشت بام ها بلند میشوم و هی تند و تند، برف ها را میروبم.

مادرم صدایم میزند:

جعفر جان بیا جان مادر چای سرد میشود... راستی از شما چه پنهان سخت گرسنه ام شده بود...

نزدیکی های بعد از ظهر دیگه تمام برف پشت بام ها را پاک کرده بودم> خانه نشیمن، دهلیز ها گلخن، قوتو و کاه دان و... با احساس رضایت کامل و غرور، همچون مردی پیش مادرم رفتم. و بوسه باران نمودن مادر، پاداش کار ان روزم بود. خدای من این دیگه چه کیفی داشت.

با مادرم گرم گفتگو هستیم که، سرو کله مرد ی میان سالی پیدا میشود.

مادرم با دیدن مرد، عاجل چادرش را جمع و جور نموده و میگوید:

- آته بخت بیگم لالی مانده نباشید و...

آته بخت بیگم: - بیکه، سلام... پیش از این که قدیر لالا به ایران برود از من خاسته بود که زمستان، برف بام های تان را پاک بکنم... اما حالا میبینم که پیش از آمدن من، کسی برف ها را پاک کرده است...

مادرم:

- آه لالی جان؛ اینه بچیم، برف ها را پاک کرده است... آته بخت بیگم نگاهی به من میکند و بعد میگوید: - بچه یی به این کوچکی و این همه بام و برف... بیکی حتما برایش سپند دود کنید. ماشاالله... و من از این حرف ها بیشتر احساس غرور و رضایت به من دست میدهد و با خود فکر میکنم که، به خاطر مادرم حاضرم تا برف های تمام دنیا را به جاروب بنشینم....

دیگه در خانه مادر ماندنی شدم. در کار های خانه به وی کمک میشدم... و به زود ترین فرصت با بچه های ده های دور و نزدیک، آشنا و رفیق شدم. صبح ها با ان ها قاطی گردیده و دسته جمعی پیش ملا میرفتیم. شاداب، سر حال و کاملا خوشبخت بودم... در مسجد در میان سرو صدای درس و سبق بچه ها، «صرف میر» ام را لوله نموده و به درون ان ساعت ها غزل میگفتم و ملا فکر مینمود که دارم درس هایم را میخوانم...

شب ها اکثرا با صدای دعا های مادرم از خواب بیدار میشدم و مادرم به گونه التماس، همواره از حضرت زهرا کمک و مساعدت می طلبید... یا حضرت زهرا، یا بی بی دو عالم کمک ام بنما! یا...

ان روز مادرم بعد از چای صبح به من میگوید:

- جعفر بجیم امروز پیش ملا نه رو، من حالم خوب نیست و... برای گاو و گوسفند آب و علف بده...

نزد یکی های ظهر مادرم صدایم میزند.

به خانه میروم! مادرم یک قسمت از گلیم خانه را جمع کرده بود، و به من میگوید:

بچیم تو، در همین قسمت بشین و زیاد به اطرافت نگاه نکن. فقط پشتت را به پشتم تکیه بده... و بعد مادرم، تخته به پشت به من تکیه میزند. و من نه میدانم که چی خبر است و چی میگذرد. فقط مادرم تند و تند، از حضرت زهرا و حضرت زینب کمک میخواهد. که؛ بعد از مدتی صدای چیغ زدن کودک نوزادی در فضا ی خانه می پیچید و در میان این چیغ زدن ها، صدای مادرم را میشنوم که میگوید: خدا و حضرت زهرا خوشبخت اش نماید، دختر است. و بعد مادرم از من میخواهد تا به هیچ چیزی دست نزنم و از خانه بیرون بروم... آری این چنین انسانی دیگری با به عرصه حیات گذاشت که وی خواهرم بود.

ادامه دارد

 



ارسال این مطلب به شبکه های اجتماعی

ارسال نظر


شعر روز

گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند  طبیبان دائما مخلوق را رنجور می خواهند  همیشه مرده شویان راضی اند برمردن مردم  بنازم مطربان را،خلق را مسرور میخواهند