'
یک جفت چشم مهربان!
کوچید و رفت پرستو یی ز آشیان خویش
مادر بماند و یک قلب ز خون چکان خویش
کوچید و رفت پرستو ی مهاجر زین آشیان
مادر بماند و قدی شکسته، چون کمان
کوچید و رفت پرستو ز ملک آزره
مادر بماند و عصا جوب و یاد و خاطره
آشیان تهی و آرزو بر باد رفته دید
جسم نحیف و لاغر ش از یاد رفته دید
کوچید و رفت پرستو و دیگر بر نگشت
اندوه و غم ز دل مادر دیگر به سر نگشت
کوچید و رفت پرستو ی مهاجر زین آشیان
مادر بماند و یک جفت چشم، مهربان!
میر احمد لو مانی- مینسک
گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند طبیبان دائما مخلوق را رنجور می خواهند همیشه مرده شویان راضی اند برمردن مردم بنازم مطربان را،خلق را مسرور میخواهند